درست بگوییم-درست بنویسیم(2)  

                                                                                      علی مراد خرمی(کارن تبری) 

سوگند خوردن/ سو گند یاد کردن

قسم خوردن/ قسم یاد کردن

قسم يا سوگند آیینی است که براى ثابت کردن يك ادعا و يا برای رد اتهام برگزار می‏‏شود. این باور در ميان اقوام مختلف و دین‏های گوناگون جهان مراسم متفاوت و ويژه‏اى دارد. در جهان باستان  سوگند گاهى نیازمند انجام کارهای دشوار و دردآورى  مانند عبور از آتش، خوردن برخى مواد کشنده و مانند اين‏ها بوده است.

خود واژه «سوگند» كه در اصل از زبان پهلوى قديم در زبان فارسى كنونى بر جاى مانده است، مركب از دو واژه جداگانه است. اصل آن «سئوكنته» است و يا چنان كه در لغتنامه دهخدا به نقل از اوستا آمده، «ونت سوكنتا» به معناى «گوگرد» مى باشد. در فرهنگ عميد مى نويسد: «سوگند، پهلوى، در اوستا سئوكنته به معناى گوگرد است و سوگند خوردن يعنى خوردن گوگرد كه نوعى آزمايش براى تشخيص گناهكار يا بى گناه بوده، در قديم مقدارى آب آميخته به گوگرد به متهم مى خورانيدند و از تاثير آن در وجود وى گناهكار بودن يا بى گناه بودن او را تعيين مى كردند. بعدها به معناى قسم و عهد به كار رفته است. سوگند خوار يعنى كسى كه سوگند بخورد، آن كه قسم ياد كند، سوگند خوردن، قسم ياد كردن، سوگند دادن يعنى قسم دادن.» در لغتنامه دهخدا نيز درباره سوگند چنين آمده است: «سوگند: در اوستا «ونت سوكنتا» يعنى گوگردمند، داراى گوگرد. اقرار و اعتراضى كه شخص از روى شرف و ناموس خود مى كند و خدا يا بزرگى را شاهد مى گيرد.

قسم یک واژه تازی(عربی) است و به معنی یاد کردن نام خدا، پیامبر، و پاکان، همچنین ارواح درگذشتگان محبوب مانند پدر و مادر، به منظور گواه گرفتن آن‏ها برای نشان دادن درستی گفتار است.

از این رو بهتر است برای واژه سوگند فعل خوردن و برای واره قسم فعل یادکردن  به کار برده شود.

سعدی:

     سعدی از جان می‏خورد سوگند و می گوید به دل              وعده هایش را وفا هرگز نبودی کاشکی .

 حافظ:

                        جوزا سحر نهاد حمایل برابرم                      یعنی غلام شاهم و سوگند می‏خورم

مولوی:

سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویم

دل آینه‌ست و رو را ناچار می‌نماید

فردوسی:

                    برین بر خورم سخت سوگند نیز            فزایم برین بندها بند نیز    

 

  سوال پرسیدن / پرسیدن / سوال کردن

سوال یک واژه تازی  به معنای پرسیدن است.  از این رو ترکیب سوال پرسیدن که مروزه فراوان به کار برده می‏شود، نادرست  است و  نزد ادیبان حشو شمرده می‏شود. درست آن است  که از مصدر پرسیدن یا سوال کردن به تنهایی بهره گرفته شود.

 

اساتید / استادان

جمع بستن واژه های فارسی به شیوه دستور تازی (عربی) نادرست است؛ از این رو  استاد، که یک واژه پارسی است، با نشانه‏های جمع تازی یا به شیوه شکسته(مکسر) جمع بسته نمی‏شود. در نتیجه برای جمع بستن واژه استاد، استادان باید گفت و نوشت، نه اساتید.

 

وارد شدن/ ورود کردن یا ورود پیدا کردن

یکی از مهمترین شرط‏‏های سلامت جمله، روان و ساده نویسی است. چنانچه جمله‏ای  بی‏هوده به درازا بکشد از سلامت و شیوایی آن کاسته خواهد شد. ترکیب‏هاییی چون «حضور به هم رساند» « « مورد دلخواه واقع شد» «مورد ستایش قرار گرفت» «مورد استفاده قرار گرفت» «مورد پذیرش واقع شد»ا«مورد قبولش واقع نشد» ز این دست است که به آسانی می‏توان گفت و نوشت: «حاضرشد» «دلخواه شد» « ستایش شد»  « استفاده شد» «پذیرفته شد»«قبول نکرد». 

به تازگی  سیاستمداران به فراوانی به جای مصدر «وارد شدن» عبارت نا آشنا و نازیبای «ورود کردن / ورود پیدا کردن» را بکار می برند چنانکه می گویند : من به این موضوع ورود پیدا کردم یا ورود نمی کنم. باید گفت که: شکل درست این مصدر « وارد شدن» است و مصدر پیداکردن/ کردن برای ورود بی معنی و ناخوش آیند است. بهتر است بگوییم وارد این موضوع شدم یا وارد نمی شوم.

 

معلمین / معلمان

واژه‏ها( اسم وصفت) در جمله‏های عربی، با «ین» و «ون» یا به شیوه شکسته(مکسّر) جمع بسته می‏شوند. اما واژه‏های عربی وارد شده در زبان فارسی را باید به شیوه فارسی با «ان» یا«ها» جمع بست. از این رو به جای معلمین و مدرسین و مهندسین، باید گفت و نوشت: معلمان، مدرسان،مهندسان،

 

 

                                                                                  

 

درست بنویسیم 1

                                                                                      علیمراد خرمی(کارن تبری)

دوستی دارم که  بسیاری از زبانزد (ضرب المثل ها) را نادرست بیان می کند.  هنگامی که  شکل درست آن را به او گوشزد می کنم، می گوید : در منطقه ی ما همه این طور می گویند. پس از جست و جو  و  باریک بینی در  گفت و گو های مردم آن منطقه دریافتم که درست می گوید. بیشتر که باریک شدم دریافتم که از این دست اشتباه ها در زبان روزمره ی ما نیز کم نیست . در گفتارگویندگان صدا و سیما، بازیگران فیلم ها و در بسیاری از نوشتارها نیز بسیاری از وازگان، کنایه ها، زبانزدها و سروده ها نادرست بیان می شود. گمان می رود مردم به ریشه واژگان و زبانزدها و اصطلاح هایی که بکار می برند نمی اندیشند. برآن شدم که برخی از این اشتباه ها را برشمارم و شکل درست آن ها را  یادآور شوم.

 

 صحت خواب / ساعت خواب

هنگامی که با دوستی روبه رو می شویم که تازه از خواب برخاسته است، باید گفت: «صحت خواب» نه «ساعت خواب». زیرا ما با گفتن عبارت نخست برای دوستمان خوابی خوش همراه با صحت وسلامت آرزو می کنیم چنانچه برای کسی که از حمام یا شنا بازگشته است، عبارت «صحت آب» بکار می بریم. درحالی که عبارت ساعت خواب یا ساعت آب که امروزه بسیاری بر زبان می آورند ، بی معناست.

 

درد دل/ درد و دل

ما دردی را که در دل داریم، با دوستی در میان می گذاریم. «درد دل» از نظر دستوری، اضافه تخصیصی است؛ یعنی دردی که در دل داریم و مخصوص دل است.  از این رو: عبارت «درد دل کردن» درست است نه «درد و دل کردن»

 

کج دار و مریز / کج دار و مریض

عبارت« کج دار و مریز» یعنی -مثلا لیوان را- به گونه ای کج نگه دار که آب داخل آن نریزد. این عبارت کنایه از با احتیاط کار کردن، برابر با کنایه ی: «دست به عصا راه رفتن». و یا در مواردی کنایه از میانه روی کردن است. چنان که می گویند: فلانی کج دار و مریز رفتار می کند.از این رو  کج دار و مریض درست نیست.

منسوب به خیام:

یا رب تو جمال آن مه مهرانگیز

آراسته‌ای به سنبل عنبربیز

پس حکم همی کنی که در وی منگر

این حکم چنان بود که کج دار و مریز

 

گرگ بالان دیده/گرگ باران دیده

  معمولا به کسی که بسیار مقاوم است و از سختی های روزگار به آسانی عبور می کند می گوییم گرگ باران دیده. در حاشیه ی کتاب کلیله و دمنه ی تصحیح مجتبی مینوی در توضیح اصطلاح گرگ باران دیده خواندم گرگی که باران دیده باشد مزیتی برای او نیست. استاد مینوی واژه ی بالان را در این اصطلاح درست می داند. بالان یعنی دام. گرگی که بالان را تجربه کرده باشد مقاوم و استوار است نه باران.

جد و آباد / جد و آبا

گاهی مثلا در بین صحبت هایمان برای قسم خوردن می گوییم به جد و آبادم یا به جد و آبادت. آباد معنای آبادی و آبادانی دارد و در این اصطلاح هیچ جایگاهی یرای آن قابل تصور نیست. آبا جمع اب است به معنی پدران که با جد ارتباط معنایی دارد.


کاسه ای زیر نیم کاسه است / زیر کاسه نیم کاسه ای ست .

گاهی به اتفاقی که در اطراف ما می افتد، شک می‏کنیم؛ در این حالت می گوییم کاسه ای زیر نیم کاسه است. هیچ گاه زیر نیم کاسه نمی توان کاسه ای را جای داد. درست تر آن است که بگوییم زیر کاسه نیم کاسه ای ست.یعنی همان نیم کاسه ای که در نگاه اول پنهان و پوشیده است. مثل اتفاقی که می افتد ؛ اما ما به آن مشکوکیم ، چون احتمال می دهیم که پشت این اتفاق چیزی پنهان است و ما نمی دانیم.

مهدی پرتوی آملی در کتاب «ریشه‏های تاریخی امثال و حکم» می‏نویسد:

در گذشته که وسایل خنک کننده و نگاه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و کاسه ها را در سردابه ها و زیرزمین ها، دور از دسترس ساکنان خانه و به ویژه کودکان می گذاشتند. آن گاه کاسه ها و قدح های بزرگی را وارونه بر روی آن ها قرار می دادند تا از خس و خاشاک و گرد و غبار و حشرات و حیوانات موذی مانند موش و گربه محفوظ بمانند. کاسه ی بزرگ در جاهای صاف و مسطح زیر زمین چنان کاسه های کوچک تر و نیم کاسه ها را می پوشاند که گرمای محتویات آن ها تا مدتی به همان درجه و میزان اولیه باقی می ماند.

ولی در آشپزحانه ها کاسه ها و قدح های بزرگ را وارونه قرار نمی دهند و آن ها را در جاهای مخصوص پهلوی یکدیگر می گذارند و کاسه های کوچک و کوچک تر را یکی پس از دیگری در درون آن ها جای می دهند. از این رو در گذشته اگر کسی می دید که کاسه ی بزرگی در آشپزخانه وارونه قرار گرفته است به قیاس کاسه های موجود در زیر زمین، گمان می کرد که در زیر آن نیز باید نیم کاسه ای وجود داشته باشد که به این شکل گذاشته شده است، ولی چون این کار در آشپزخانه معمول نبود و نیست، در این مورد مطمئن نبود و  لذا این کار را حقه و فریبی می پنداشت و در صدد یافتن علت آن بر می آمد.

بدین ترتیب رفته رفته عبارت "زیر کاسه نیم کاسه ای است" به معنای وجود نیرنگ و فریب در کار، در میان مردم به صورت ضرب المثل در آمده و در موارد وجود شبهه ای در کار مورد استفاده قرار گرفت.

توصیف فردوسی از همسرهنرمندش

فردوسی

توصیف فردوسی از دانش و فرهنگ و هنرمندی همسرش در داستان بیژن و منیژه. همسر این مرد

بزرگ بانویی است خردمند و مهربان که هم عود می نوازد هم داستانها را از زبان پهلوی به زبان دری

ترجمه می کند. نکته شایان یاد آوری این که حکیم توس با تیزهوشی و خوش سلیقگی این توصیف

بسیار زیبا را در آغاز یک داستان عاشقانه (بیژن و منیژه) جای داده است.بیشتر  شاعران قدیم

درحالی که توصیف‏های حیرت انگیزی از غلامان و کنیزان  خوش خرام و زیبا رو می‏نمودند، بر پایه یک

 غیرت بی‏هوده و  یک سنت نادرست از شریک واقعی زندگی خود چیزی نمی‏گفتند**.


 شبی چون شبه* روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را بزنگار و گرد

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش گسترده از پرزاغ

نموده ز هر سو بچشم اهرمن

چو مار سیه باز کرده دهن

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

هرآنگه که برزد یکی باد سرد

چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد

چنان گشت باغ و لب جویبار

کجا موج خیزد ز دریای قار

فرو ماند گردون گردان بجای

شده سست خورشید را دست و پای

سپهر اندر آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

جهان از دل خویشتن پر هراس

جرس برکشیده نگهبان پاس

نه آوای مرغ و نه هرای دد

زمانه زبان بسته از نیک و بد

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان شب دیریاز

بدان تنگی اندر بجستم ز جای

یکی مهربان بودم اندر سرای

خروشیدم و خواستم زو چراغ

برفت آن بت مهربانم ز باغ

مرا گفت شمعت چباید همی

شب تیره خوبت بباید همی

بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب

یکی شمع پیش آر چون آفتاب

بنه پیشم و بزم را ساز کن

بچنگ ار چنگ و می آغاز کن

بیاورد شمع و بیامد به باغ

برافروخت رخشنده شمع و چراغ

می آورد و نار و ترنج و بهی

زدوده یکی جام شاهنشهی

مرا گفت برخیز و دل شاد دار

روان را ز درد و غم آزاد دار

نگر تا که دل را نداری تباه

ز اندیشه و داد فریاد خواه

جهان چون گذاری همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت

تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت

دلم بر همه کام پیروز کرد

که بر من شب تیره نوروز کرد


بدان سرو بن گفتم ای ماهروی

یکی داستان امشبم بازگوی

که دل گیرد از مهر او فر و مهر

بدو اندرون خیره ماند سپهر

مرا مهربان یار بشنو چه گفت

ازان پس که با کام گشتیم جفت

بپیمای می تا یکی داستان

بگویمت از گفتهٔ باستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

همان از در مرد فرهنگ و سنگ

بگفتم بیار ای بت خوب چهر

بخوان داستان و بیفزای مهر

ز نیک و بد چرخ ناسازگار

که آرد به مردم ز هرگونه کار

نگر تا نداری دل خویش تنگ

بتابی ازو چند جویی درنگ

نداند کسی راه و سامان اوی

نه پیدا بود درد و درمان اوی

پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی

به شعر آری از دفتر پهلوی

همت گویم و هم پذیرم سپاس

کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس ............

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* شبه

فرهنگ فارسی معین

(شَ بَ یا بِ) [ معر. ] (اِ.) نوعی سنگ و آن گونه ای لینیت است که در نتیجة تراکم ذرات کربن و تغییرات شیمیایی نسبتاً سخت شده و رنگ سیاه براقی دارد و در جواهر - سازی مصرف می شود.

** حافظ هم در بیتی همسرش را اینگونه توصیف می‏کند:

مرا در خانه سروی هست کندر سایه قدش

فراق از سروبستانی و شمشاد چمن دارم

همچنین نظامی که مردی متشرع بود، آنچنان شیفتگی داشت در اثر مرگ همسرش به سرودن خسرو و شیرین و

لیلی و مجنون روی آورد. 

                                                                                        

ناهار یا نهار؟

ناهار یا نهار؟

علیمراد خرمی(کارن تبری)

در تابلو یا شیشه نوشته قهوه خانه‏ها، گاهی واژه «ناهار» و گاهی واژه «نهار» نوشته‏ شده است. فیلم «یک الف ناقابل» به نویسندگی و کارگردانی محمد عرب، دانش آموزانی را نشان می‏دهد که در املایشان به جای «ناهار»، «نهار» می‏نویسند و همواره به این دلیل نمره‏ای را از دست می‏دهند. خانم معلم، کنجکاو، علت را جویا می‏شود ، در پایان دانش آموزی به معلم نشان می‏دهد که روی تابلوی یک غذاخوری واژه «نهار» نوشته شده است.

برخی به استناد به این که واژه «نهار» عربی و به معنی روز است، به کارگیری این واژه را نادرست پنداشته‌اند.

باید دانست که به گواهی واژه نامه ها و متن‌های کهن «ناهار» واژه‏ای فارسی به معنی «گرسنه» و«گرسنگی» است که مجازاّ به ناهارشکستن(رفع گرسنگی) به ویژه به«وعده خوراک نیم روز» گفته می‏شود، چنان که «شام» در اصل به معنای «شبانگاه» است و ما به وعده خوراک شبانه «شام» می‏گوییم.

پدید آورنده غیاث اللغات، می‏نویسد: ناهار در اصل «نا آهار» بود چه «آهار» به معنی خورش است.

در فرهنگ جهانگیری آمده است: «ناهار» کسی را گویند که خورش چیزی نخورده باشد چون شخص اندک چیزی بخورد بگویند ناهار او شکسته شد.

نهادند خوان و بخندید شاه

که ناهار بودی همانا به راه (تازه از راه رسیده و گرسنه بود)

بخوان بر می آورد و رامشگران

بپرسش گرفت از کران تا کران

فردوسی

اگر چند سیمرغ ناهار بود

تن زال پیش اندرش خوار بود

فردوسی

ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان

بخورم سیر بر این خوان سر ناهار{گرسنگی) ندارم

مولوی

مرا آن رند بشکسته‌ست توبه

تو مرد صایمی ناهار(گرسنه) می‌رو

مولوی

دکتر نجفی در کتاب «غلط ننویسیم» می‏نویسد: اگر «نهار» را مخفف «ناهار» فرض کنیم، نهار هم می‏تواند درست باشد.

اما فرهنگ نویسان قدیم و در پی آن‌ها دهخدا، معین و عمید، معنای دیگری برای واژه «نهار»( دهخدا به کسر ن، عمید به فتح ن، معین هم به کسر هم به فتح ن) آورده اند که بی ارتباط با «ناهار» و «خوردنی خوردن» نیست؛ بر این پایه در فارسی نیز واژه ای همانند یا نزدیک به «نهار عربی» داریم که معنای «کاهش» و «کاهش و گدازش تن» می‌دهد. با این حساب «نهار» می تواند به اقدامی برای رفع کاهش و گدازش تن (خوردنی خوردن) اشاره داشته باشد. فرخی سیستانی در این بیت از نهار فارسی و نهار عرب «جناس» ساخته است:

ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود
بدان زمان که بسیج نهار کرد نهار. (در آن زمان که روشنی روز رو به کاهش نهاد)

همچنین مجیر بیلقانی سروده است:

شرع ز تو فربه است و دین ز تو برپای
ای ز تو شخص ستم نهار گرفته .

در زبان عامیانه و گویش‌ها و لهجه‌های اقوام نیز میان «نهار» و «ناهار» فرقی نیست

پس واژگان «ناهار» و «نهار» هردو اشاره به خوردنی روزانه دارند و به کار گیری هر دو واژه درست است.

یک نکته نگارشی

 

تفاوت معنایی مصدر نمودن با مصدرهای انجام دادن و کردن

                                                                                            علیمراد خرمی(کارن تبری)

استفاده از مصدر نمودن به جای مصدرکردن و انجام دادن غلط فراگیری است که طی سده  حاضر وارد زبان فارسی شده است. اگر در نوشته‏ها و شعرهای نویسندگان و شاعران مشهور پیش ازاین سده جست و جو کنیم خواهیم دید که از این مصدر در معنای انجام دادن کار استفاده نمی‏شده است. زیرا نمودن در همه فرهنگ‏ها و لغتنامه‏ها به معنی نشان دادن و آشکار شدن است.

نمودن

لغت نامه دهخدا

نمودن . [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص ) نشان دادن . ارائه دادن

 نمودن

فرهنگ فارسی معین

(نُ یا نَ دَ) [ په . ] 1 - (مص ل .) هویدا شدن ، آشکار شدن . 2 - (مص م .) آشکار کردن ، ظاهر کردن . 3 - (عا.) خسته کردن ، کلافه کردن .

 نمودن

فرهنگ لغت عمید

(مصدر متعدی) [پهلوی: n(i)mūtan] [ne(a,o)mudan] ۱. نشان‌ دادن؛ نمایش ‌دادن؛ نمایاندن.۲. [قدیمی] آشکار کردن۳. (مصدر لازم ...

که دارم مگر آتش اندر کنار

جهان پیش چشمم چو دریا نمود

                                   فردوسی

 پرسید از او راه فرزند خرد
سوی بابکش راه بنمود گرد.

                                       فردوسی

ترا جنگ ایران چو بازی نمود

ز بازی سپه را درازی فزود

                                       فردوسی .


وگر نیست فرمای تا بگذرم
نمائی ره کشور دیگرم .

                               فردوسی .


اگر پهلوان را نمائی به من
سرافراز باشی به هر انجمن .

                                فردوسی .


ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود
بدان زمان که بسیج نهار کرد نهار.

                                              فرخی .


مرا تو گوئی کز عشق چون حذر نکنی
کسی نمای مرا کو کند ز عشق حذر.

                                            فرخی .


دلم یکی و در او عاشقی گروه گروه
تو در جهان چو دل من کنون یکی بنمای .

                                                فرخی .


زود بردند و آزمودندش
همه کاخال ها نمودندش .

                                   عنصری .


خود نماید همیشه مهر فروغ
خود فزاید همیشه گوهر اخش .

                                      عنصری .


وگر استیزه کنی با تو برآیم من
روز روشنْت ستاره بنمایم من .

                                   منوچهری .


رزبان گفت که مهر دلم افزودی
وآن‏همه دعوی را معنی بنمودی

                                    منوچهری

بهار، که شاعر معاصر است،در بیت زیر مفهوم  فعل نمود را بیش از پیش به فعل«کردن» نزدیک می‏کند.

بسی کند و کاوید و کوشش نمود

از آن سنگ خارا رهی بر گشود

 پس نمودن در واقع معنی نشان دادن و آشکار کردن می‏دهد. اگر شما به جای این که بگویید« من به یک نیازمند کمک کردم» بگویید «من به یک نیازمند کمک نمودم،» جمله شما این معنا را منتقل می‏کند که  شما این طور نشان دادید.  یا نمایش دادید.»

به نظر می‏رسد آن‏چه که نویسندگان معاصر را به این گمان رهنمون شود که «نمودن» معنای کردن و انجام دادن را نیز می‏رساند. جمله‏ها و بیت‏هایی است که در آن‏جا مفهوم نشان دادن و آشکار کردن به مفهوم کردن و انجام دادن نزدیک می‏شود.

چو افراسیاب آن سخنها شنود

خوش آمدش خندید و شادی نمود (شادمانیش را نشان داد یا آشکار کرد)

                                            فردوسی

آنچه سعی است من اندر طلبش بنمایم (تلاش خود را نشان خواه داد)

اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد.

                                               حافظ

فرخی یزدی(با فرخی سیستانی،شاعر سده چهار هجری اشتباه نشود) می‏گوید:

منزل مردم بیگانه که شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

تردیدی نیست که مقصود شاعر، گریه کردن یا گریستن است اما از نگاه من معنی واقعی  که  مصرع دوم منتقل می‏کند «وانمودکردن» است. یعنی وانمود کردم که گریه می‏کنم.

نتیجه:

اگر چه چنان که گفتم مصدر «نمودن» به فراوانی، به ویژه در متون اداری، به معنای«کردن» و «انجام دادن» به کار می‏رود اما شایسته است که به منظور دقت در درست نویسی همچنین پرهیز از بیرون آوردن متن از حالتی خشک و اداری، هرکدام از این مصدرها را درجای درست خودش بنشانیم زیرا به کار بردن نابجای این مصدر و فعل یکی از نشانه‏های ضعف تالیف است و بهتر این است .*

پس تلاش کنیم دربه کار بردن  از این مصدر و فعل دقت داشته باشیم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دکتر نجفی در کتاب غلط ننویسیم ضمن تایید وجود این فعل در ادبیات قدیم، چنین پیشنهاد می‏کند: «امروزه بهتر است این فعل را در معنی مغفول آن یعنی نشان دادن یا به نظر رسیدن به کار ببریم تا با دور شدن از معانی دیگر هر چه بیشتر بر این معنی دلالت کند زیرا این معنی سخت مورد نیاز است» (با سپاس از دکتر دادیار حامدی که این نکته را یادآوری کردند.»

در باره ادبیات شفاهی

ادبیات شفاهی چیست؟

                                                         علی مراد خرمی کارشناس مرکز پژوهش و ترویج قصه‏های ایرانی

اصطلاح ادبیات شفاهی به سنت‌های شفاهی به جا مانده از گذشته اشاره دارد که مشتمل بر گونه‌های متفاوتی چون حماسه، شعر و نمایشنامه، داستان‌های قومی، تصنیف، افسانه، لطیفه و دیگر گونه‌های قومی و محلی (فولکلور) می‌شود. این نوع ادبیات در هر جامعه‌ای وجود دارد و نمی‌توان آن را محدود به جوامع باسواد و یا متمدن دانست. ادبیات شفاهی معمولاً توسط فولکلورشناسان و یا دانشمندانی که به مطالعات فرهنگی و ادبیات قومی می‌پردازند همچون زبانشناسان، انسان‌شناسان و حتی جامعه‌شناسان مورد تحقیق و بررسی قرار می‌گیرد.1

میراث معنوی و سنت‏های داستانی، غیر داستانی و نمایشی مردم که عمدتا به شکل شفاهی، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‏شود. گاه برای ادبیات شفاهی، اصطلاحاتی چون ادبیات عامه، ادبیات قومی و ادبیات عامیانه هم به کار می‏رود.2

ویژگی های آثار  شفاهی

جعفری قنواتی،در مقاله ویژگی‏های ادبیات شفاهی شش ویژگی را برای آثاری که در حوزه ادبیات شفاهی قرار می‏گیرند، برشمرد.

1-    مجهوال المولف بودن؛ آثاری که در حوزه ادبیات شفاهی جای می‏گیرند، پدیدآورنده ویژه‏ای ندارند؛ مثلن روشن نیست که آفریننده افسانه بز زنگوله پا چه کس یا کسانی بوده‏اند.

2-    شکل انتقال: شکل انتقال آثار مربوط به ادبیات شفاهی، برخلاف آثار ادبیات نوشتاری،  انتقال سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر است.

3-    خاستگاه: آثار ادبیات شفاهی، لزوما خاستگاه مشخصی ندارند و جز در مواردی انگشت شمار نمی‏توان گفت این قصه، شعر یا ضرب‏المثل یا متل از فلان منطقه جغرافیایی برخاسته است.

4-    زبان: زبان آثار مربوط به ادبیات شفاهی، محاوره است که در گذشته به آن زبان سوق می‏گفتند. این زبان امروزه به زبان کوچه و بازار معروف است. غلبه ی‌ زبان‌ گفتاری‌ در این‌ متن های‌ نوشته شده‌، به‌ گونه‌ای‌ است‌ كه‌ استاد زنده‌ یاد دكتر محمد جعفر محجوب‌، درباره ی‌ آن‌ها نوشته‌ است‌: «بدین‌ ترتیب‌، به‌ جرأت‌ تمام‌ می‌توان‌ در علم‌ سبك‌شناسی‌ ، در برابر سبك‌ خواص‌ ، به‌ سبك‌ عوام‌ قایل‌ شد و پیش‌ از هر گونه‌ تقسیم‌ بندی‌ سبك‌ها ، نخست‌ آن‌ها را به‌ این‌ دو بخش‌ بزرگ‌ و متمایز از یك‌ دیگر تقسیم‌ كرد.

5-    سرگرم کنندگی: ویژگی سرگرم کنندگی در آثار مربوط به ادبیات شفاهی بسیار پر رنگ است. مطالعه درباره ادبیات شفاهی روشن می‏کند که در منار هدف انتقال تجربه سرگرم کنندگی مهمترین هدف آفرینش اینگونه اثرها بوده‏است.

6-     آموزش: جعفری قنواتی قابلیت و ظرفیت آموزش و انتقال تجربه‏ها ی یک نسل به نسل دیگر از ویژگی های برجسته ادبیات شفاهی می‏داند.4

7-    لحن: من در اینجا می‏خواهم ویژگی هفتمی را برای ادبیات شفاهی یادآوری کنم و آن عنصر لحن است. لحن گفتار عامیانه در آثار شفاهی به خوبی مشخص است. به گونه‏ای که زمانی که این آثار با حفظ لحن نوشته می‏شوند، خواننده اثر خود را نه خواننده اثر، بلکه شنونده افسانه از زبان یک نقال یا قصه‏گوی پر حرارت می‏بیند. از این رو آثار ادبیات شفاهی حتی اگر نوشته شوند، به دلیل حفظ زبان و لحن عامیانه راوی اثر، همچنان شفاهی شمرده می‏شوند. نمونه روشن این مدعا کتاب امیرارسلان نامدار است. این داستان را میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، قصه گوی ناصرالدین‌شاه قاجار برای وی می‌گفت و در این هنگام فخرالدوله، دختر ناصرالدین شاه پشت در نیمه باز اتاق خواجه سرایان می‌نشست و ماجراها را با دقت می‏نوشت و برای آن‌ها نقاشی می‌کشید. هم اکنون که چاپ‏های گوناگون این اثر ارزشمند، در دسترس است، شفاهی بودن افسانه از زبان و لحن اثر که همان زبان و لحن نقیب الممالک است، به روشنی آشکار است.

 

  اهمیت ادبیات شفاهی

ادبیات شفاهی از یک سو بازگو کننده اندیشه‏ ها، آرزوها، باورها، بیم و امیدها و در نهایت درک مردم عادی از جهان و مناسبات حاکم بر آن است و همچنین نمایان‏گر کنش‏ها و واکنش‏های بشر در برابر حوادث، حکومت، عقاید و... به ساده ترین و صادقانه ترین شکل در طول تاریخ است، از دیگر سو سرچشمه زلال ادبیات رسمی، مثلا منبع شاهکارهایی چون شاهنامه، کلیله و دمنه، مثنوی معنوی، قابوسنامه، مرزبان نامه و .... ادبیات شفاهی بوده است. یعنی این قصه ‏ها و حکایت‏ها و ضرب المثل‏ها را سال‏ها بلکه سده‏ های پیش از آن، مردم آفریده بودند و در نقل و انتقال سینه به سینه به دست شاعران و نویسندگان نامدار رسیده است.
از آن گذشته ادبیات شفاهی از سویی به دلیل تقدم پدیداری زبان بر خط، از نظر تاریخی مقدم بر ادبیات تالیفی استاز دیگر سو، به این دلیل که مواد و دستمایه اصلی شاعران و نویسندگان میدان ادبیات رسمی از ادبیات شفاهی گرفته شده است، اهمیت ویژه‏ای دارد. چنان که داستان‏های شاه‏نامه، ‏مثنوی معنوی‏، خمسه نظامی، سمک عیار، جوامع الحکایات، مرزبان‏نامه، سیاستنامه‏ها  و....برگرفته از داستان‏هایی است که سده‏ها به صورت سینه به سینه به شاعران و نویسندگان این آثار رسیده و آفریننده یا آفرینندگان اصلی این حکایت‏ها و داستان‏ها را نمی‏شناسیم. روشن است که سرچشمه کنایه‏ها، تلمیح‏ها و ضرب‏المثل‏هایی که در شعرهای  داستانی و غیرداستانی شاعران به کار رفته است، برآمده از آثار شفاهی مردم کوچه و بازار است.
همچنین  اگر یک پژوهشگر بخواهد طرز تفکر، روش زندگی، کنش و واکنش یک ملت را در برابر مقوله ‏های گوناگون مطالعه کند، ادبیات شفاهی می‏ تواند آیینه ‏واراطلاعاتی دقیق تر و شفاف تر از فرهنگ و ادبیات رسمی بدهد. زیرا ادبیات شفاهی پدیدآورنده مشخصی ندارد. از این رو آفرینندگان آن نه در پی نام بودند نه به دنبال نان. نه برای خوشایند حاکمان خود دست به آفرینش مثلا قصه ها و شعرها و متل‏ها زده‏ اند، نه از ترس ستمگری زبان چرخانده ‏اند و باورها و عقیده‏ های خود را پوشانده یا وارونه جلوه داده‏ اند. به گونه‏‏ای دیگرنه طمع در این آفرینش نقش و تاثیر داشت، نه بیم. در حالی که در ادبیات رسمی که پدید آورنده مشخصی دارد، همه این اما و اگرها هست.پس ادبیات شفاهی صادق‏تر است.

در نوشتار مربوط به فولکلور دانستیم که توجه به ادبیات شفاهی یا فولکلور در جهان حدود دویست سال پیشینه دارد و در سال 1812با انتشار کتاب افسانه‏ های روستایی برادران گریم درآلمان آغاز شد. پیش از آن ادبیات شفاهی چندان مورد اعتنا نبود و کم و بیش، ویژه فرهنگ عوام و بی ارزش شمرده می‏‏شد، اما در یکصد سال اخیر این نگاه ناشایست دگرگون شد و ادبیات شفاهی ازجمله افسانه‏‏های عامیانه به عنوان یک نوع ادبی ارزشمند و نیازمند مطالعه و بازشناسی، مورد توجه پژوهشگران با ذوق قرار گرفت. افسانه‏ های فولک، گردآوری و منتشر شد و پژوهش پیرامون فولکلور به عنوان یک دغدغه جدی، دارای کرسی ویژه در دانشگاه‏های معتبر جهان شد.

بین سال‏های 1910 و 1961دانشمندانی چون «کارل کروهن»«آنتی آرنه» و «استیث تومپسون» الگویی برای طبقه‏ بندی افسانه‏ ها ارائه کردند که به شیوه «ارنه، تومپسون» یا «مکتب فنلاندی» مشهور شد.

 موسسه «گوتینگن» آلمان چهل سال است که به یاری قصه شناسان سرشناس جهان به کار گردآوری و طبقه‏ بندی قصه های جهان مشغول است که پروفسور «مارتسلف» که در ایران به «مارزلف5» شهرت دارد، رییس بخش مشرق زمین این موسسه است.

در ایران هم پژوهشگرانی چون ، صبحی مهتدی، انجوی شیرازی، صادق هدایت،حسین کوهی کرمانی، ابوالقاسم فقیری،امیرقلی امینی و اخیرا جعفری قنواتی، سید احمد وکیلیان، علی اشرف درویشیان و چندین تن از فرهیختگان و صاحبان ذوق تمام زندگی و همت خود را در این راه صرف کردند، اما شوربختانه دانشگاه‏های ایران قدم موثر و چشمگیری در این مورد برنداشتند و فعالیت آکادمیک در این رشته نشد. شاهد مدعا این که ما در ایران، رشته یا زیرشاخه‏‏ای به عنوان ادبیات شفاهی نداریم، در حالی که کشور کوچکی چون تاجیکستان در این رشته دکترا و فوق دکترا می‏ دهد. همین چند تن پژوهشگر خبره و پرکار دانشگاهی ایران، نظیر دکتر جعفری قنواتی دکترای خود را از دانشگاه تاجیکستان دریافت کرده‏‏اند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1- ویکی پدیا

2- دانشنامه فرهنگ مردم ایران، ج یک، زیر عنوان ادبیات شفاهی، ص335

3-برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به مقاله«پژوهشی در ادبیات‌ شفاهی‌» محمدجعفری قنواتی، كتاب ماه كودك و نوجوان شماره های ۹۱ و ۹۳

4- نگ : دانشنامه فرهنگ مردم ایران، ج یک، ص335

5- پروفسور اولریش مارتسلف (مارزلف) فولکلورریست و پژوهشگر آلمانی، در ایران تحصیل کرده، به زبان فارسی مسلط و با فرهنگ ایران آشناست. این اندیشمند، کتابی با عنوان «طبقه‏بندی قصه‏ های ایرانی» دارد که به همت انتشارات سروش، منتشر شده است.