پدر عشق


 

علیمراد خرمی

 

 

سال 75 بعد از ظهر روز پایانی اردوهای سراسری کانون بود،  اون سال‏ها هنوز گلستان از مازندران جدا نشده بود و بچه های بندر ترکمن هم با ما بودند. بارو بندیل‏مان را برداشتیم و سوار مینی بوس کانون شدیم تا بعد از چندین روز دوری از خانه و خانواده، به شهر و دیار خودمان برگردیم. هم بغض جدایی از دوستان تازه بود و هم شوق دیدار خانواده. روز پدر هم نزدیک بود و بعضی از بچه ها در فکر تهیه‏ی هدیه ای مناسب هم بودند.

مسعود، کوچک ترین عضو گروه ما، پسر مودب و بامزه ای بود. نزدیکی‏های  یک فروشگاه صنایع دستی با عجله پیش من آمد و با لهجه‏ی‏ شیرین ترکمنی از من خواست به راننده بگویم جلوی فروشگاه بایستد تا او بتواند برای پدر خود هدیه ای بخرد. هنگام پیاده شدن از من پرسید: «آقای خرمی به نظر شما چی بخرم که در باره پد باشه؟» گفتم :« معمولا تو صنایع دستی فروشی  چیزهای مناسبتی ندارن. حالا اگه درباره پدر هم نبود ایرادی نداره، تو هرچی بخری پدرت خوشحال می شه» با دو پای کودکانه‏اش دوید و رفت توی فروشگاه. بعداز مدتی، درحالی که یک تکه چوب تزیینی خوشنویسی شده در دست داشت، از پله مینی بوس بالا آمد و با یک حالت ذوق زدگی گفت: «آقای خرمی  یک چیز قشنگ پیدا کردم که درباره پدره!!!»  توجه همه بچه ها و مربیان به او دستان او جلب شد. همه منتظر بودند ببینند مسعود از فروشگاه صنایع دستی چه چیزی خریده که درباره پدر هم هست. با تعجب گفتم: کو ببینم. وقتی نشانمان داد. مینی بوس از خنده بچه ها منفجر شد.

روی چوب به خطی زیبا نوشته شده بود. «پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم»


سخنی با استاد قرائتی

 

عبادت  به جزخدمت خلق چیست؟

                                                                                    علیمراد خرمی (کارن تبری)

                                                                                   

روز ششم تیرماه سال جاری مطلبی ، به نقل از جناب استاد فرائتی، تیتر روزنامه‏ها و اخبار سایت ها شد که  مرا، که از نوجوانی پای درس‏های ایشان روبروی تلویزیون نشستم و بسیار آموختم، برآن داشت تا پرسشی را طرح کنم.

پیش از طرح موضوع نیز این نکته را روشن کنم که  تعصب کوری ندارم و با وجود این که بزرگانی چون شیخ بهایی و جامی  مثنوی مولوی را قرآن در زبان پهلوی خوانده‏اند1 همچنین مقام معظم رهبری و استاد مطهری نیز (به روایت معظم له) ادعای مولانا را که این کتاب مثنوی اصول اصول اصول دین2 است، تایید فرموده‏اند3، در نقد را بر این کتاب بسته نمی دانم  (کما این که این بزرگان هم این در را نبستند) همچنین به دست‏آویز تاییدات مکرر و مشهوری که بزرگان علم و ادب درباره سعدی شیرین سخن داشته‏اند، افکار و آثار او را نیز کاملا بی عیب و نقص نمی پندارم .

اما درباره دیدگاه استاد قرائتی درباره این بیت سعدی که فرموده اند:  (در سروده‌ای از سعدی آمده که «عبادت به جز خدمت خلق نیست» که این مطلبی دروغ است زیرا خدمت به خلق یکی از عبادات است.)

این مصرع مربوط به بیتی از  حکایت چهارم از کتاب بوستان است

در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست

به دورانش از کس نیازرد کس
سبق برد اگر خود همین بود و بس

چنین گفت یک ره به صاحبدلی
که عمرم بسر رفت بی حاصلی

بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست

چو می‌بگذرد ملک و جاه و سریر
نبرد از جهان دولت الا فقیر

چو بشنید دانای روشن نفس
به تندی برآشفت کای تکله بس!

طریقت(عبادت) به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه درویش باش

به صدق و ارادت میان بسته دار
ز طامات و دعوی زبان بسته دار

قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دم بی قدم

بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند

آن چه از این شعر سعدی در میابیم این است که:

پادشاه دادگری بود که هیچ کس از او شکایت نداشت، روزی به صاحبدلی گفت: من احساس بی‌حاصلی می‌کنم [عمرم بیهوده گذشته است] و دیگر نمی‌خواهم پادشاهی کنم، بلکه تصمیم دارم به کنجی بنشینم و به عبادت بپردازم.
آن مرد دانا برآشفت و گفت: تو اکنون بهترین موقعیت را برای خدمت داری. در همین جایگاه بمان و به خلق خدمت کن. رهبانیت و عزلت گزینی کار درستی نیست. اگر دنبال فرصت طریقت یا عبادت هستی، [در این اوضاع و موقعیت] طریقت/عبادت به جز خدمت خلق نیست. بهتر این است که بر تخت پادشاهی بمانی و با مردم به داد رفتار کنی. اگر قصد درویشی داری بر تخت بنشین و اخلاق پاکیزه داشته باش. زیرا زهد بدون تلاش و خدمت اعتبازی ندارد. عارفان بزرگ ظاهر عادی و آراسته داشتند اگر خرقه درویشانه هم داشتند، زیر لباس آراسته خود پنهان می کردند. (از گوشه  نشینی  ریاکارانه پرهیز داشتند.) 

می بینیم که در بسیاری از نسخه‏ها به جای عبادت طریقت ضبط شده است. روشن نیست که در اصل کدام واژه بوده است. اگر طریقت درست باشد که بحثی دیگر است . اما فرض ما این است که عبادت درست است.

نخست این که  بر فرض درست انگاشتن این نقد«دروغ» واژه مناسبی برای نادرست خواندن دیدگاه سعدی نیست. شاید بهتر بود که ایشان واژه  اشتباه، نادرست، نامناسب و یا ناقص را به کار می بردند. زیرا  دروغ، بار فقهی و معنایی سنگینی دارد.  ممکن است کسی سخنی را ازسر کم دقتی بگوید که معلوم شود نادرست بوده یا کامل نبوده است اما دروغ، با نیت گمراه کردن دیگری گفته شده، از گناهان کبیره شمرده می‏شود. روشن تر از خورشید است که سعدی مرد دروغ نیست و در پی گمراه کردن مردم هم نبوده است. به فرموده خودش همه قبیله او عالمان دین بودند و خود او نیز، که  محبت محبوب شاعریش آموخت4، پیوسته در سروده‏هایش ،با شیرین ترین و شیواترین روش، از  توحید و نبوت و معاد و  نماز و روزه و.... سخن گفته است.

دودیگر این که: از سویی استاد، بهتر از من می‏دانند که در دین مبین اسلام، عبادت از خلق بریدگان و عزلت گزیدگان، از اعتبار چندانی برخوردار نیست؛ شاید هم بتوان گفت بی‏اعتبار است5. واز سوی دیگر باز هم می دانند که مبالغه وغلو ابزارکار آمد و مهم شعرند. ذهن مخاطب شعر طوری شکل گرفته و تنظیم شده است که غالبا مبالغه و اغراق را تشخیص می‏دهد و گزاره درست را جایگزین می کند. پس نیت و مقصود شاعر، دروغ گفتن و گمراه کردن نیست. از این رو، مبالغه و اغراق شاعرانه از آرایه‏ها و ابزار دست شاعرانند و به هیچ روی دروغ شمرده نمی شوند.

سه دیگر این که : شعر نیازمند تفسیر و تاویل است. شاعران، در حال و هواهای متفاوتی می‏سرده اند. باید دید چه حال و وضعیتی در انگیزه  سرودن یک شعر نقش داشته  و به اصطلاح، مقدم و موخر کلام چه بوده است. زیرا بر کلام حکیمان به آسانی خرده نمی‏توان گرفت. ممکن است آن چه در نگاه نخست با پبش دانسته های ما جور در نمی‏آید، در نگاهی ژرف‏تر و موشکافانه تر کاملا درست دانسته شود.

 فردوسی، در این‏باره می فرماید:

تو این را دروغ و فسانه مدان   /  به یک سان روشن زمانه مدان

از او  هر‏چه را در خورد با خرد   /  دگر بر ره رمز معنی برد6

چنان که از محتوای شعر سعدی پیداست، پیام اصلی شعر رد رهبانیت است نه ترک سایر عبادات  و تنها به امور خلق پرداختن. مقصود شیخ از سرودن این مثنوی و حکایت زیبا این است که در جایی که می‏توانی بر مسندی که استحقاقش را داری بمانی و به مردم خدمت کنی، شایسته نیست که به گوشه نشینی و عبادت فردی روی بیاوری و از اجتماع کناره بگیری. اکنون برای تو عبادت واقعی بر مسند ماندن و به  مردم خدمت کردن است. اگر درویشی مقصود است  نفست  را تزکیه کن و اخلاقا درویش باش.

نکته پایانی این که من که دقایقی از دین و فلسفه عبادات را از معلمان خردمندی چون ایشان  و عارفان و حکیمان اسلامی آموختم، هر چه درباره فلسفه عبادات، حتی عبادات شخصی چون نماز و روزه، متمرکز می‏شوم و نازک اندیشی می کنم، هیچ کنش عبادی را نمی‏بینم که  از منفعت اجتماعی تهی باشد و در نهایت خلق خدا از برکت آن بهره‏‏مند نشوند. چنان که قرآن کریم در آیه 45  سوره عنکبوت می فرماید: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى‏ عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنکَر» زمانی که یک مومن نماز می خواند، روزه می‏گیرد و یا به درگاه خدا، نیایش می کند، نفس او تزکیه می شود. فرد را به انسانی مفید و قابل اعتماد تبدیل می‏سازد که در نهایت رایحه برکت وجود او جامعه،  بلکه کل هستی را معطر می کند.

حتی اگر همین تک بیت را بدون مقدمه و موخره در نظر بگیریم، آیا با اندیشه ای وسیع تر و گشودن افقی پهناورتر نمی‏توان به راز این شعر پی برد و  این نکته دقیق و زیبا را از این بیت شیخ اجل دریافت که : «درهرعبادتی برکت خدمت به خلق هست»؟  می دانیم که خداوند، به عبادت بندگان نیازی ندارد و هر تکلیفی کرده است برای سعادت بشر است و بس.  پس راستی «عبادت به جز خدمت خلق چیست؟»

و اما در باره شعر « موسی و شبان» مثنوی معنوی مولوی

فرموده‏اند: «در مثنوی موسی و شبان، موسی به دلیل آن‏که جلوی خرافات شبان را گرفته از سوی خدا مورد مؤاخذه قرار گرفته در صورتی که موسی برای جلوگیری از این خرافات مبعوث شده است.»

خلاصه داستان این است:

شبانی ساده دل، از آن رو که با هیچ قالب عبادی آشنا نیست،  با تصور و ادبیات ساده دلانه خود، به راز و نیاز با خدا مشغول است. او خدا را چون آدمی مجسم می کند و  صادقانه  سراغش را می گیرد و  از باری تعالی می خواهد خود را بر او بنمایاند تا  بتواند از حضرتش پذیرایی شایسته‏ای بنماید. کمر به خدمتش ببندد . سرش را شانه کند، برایش کفش بدوزد، زیر پایش را بروبد و برایش رخت خواب بگستراند. حضرت موسی (ع) او را در این حال می بیند و راز و نیاز ساده‏دلانه‏اش را می‏شنود. پس بر شبان پرخاش می کند که این چه شرکی است که می‏ورزی و چه کفر است که می گویی؟ چوپان شوک زده و شرمنده می شود و هراسان، سر به بیابان می‏گذارد.

گفت ای موسی دهانم دوختی  

وز پشیمانی تو جانم سوختی

در این حال موسی از سوی خداوند رحمان مورد مواخذه و عتاب قرار می‏گیرد که :

بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

موسی هم به نزد چوپان می‏رود. ماجرا را برایش تعریف می‏کند  و از او می خواهد بر سر  نیایش خود برگردد.

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

 اما شبان، به لطف محول الحول و الاحوال، دگر گون می‏شود و  حال تازه خود را برای پیامبر خدا بازگو می‏کند و به ضرب شست موسی آفرین می‏گوید.

این درست است که پیامبران برای جلوگیری از گسترش خرافات مبعوث شده اند. اما نکته دقیقی که نباید از آن غافل بود و اتفاقا غفلت از همین نکته اساسی باعث دینگریزی  می شود، همانا امر به معروف خشن و نهی از منکر پرخاشگرانه است. اسلام رفتارهای خشن را برای ناهیان از منکر تجویز نمی‏کند. قرآن مجید پیامبر اسلام(ص) را صاحب خلق عظیم می‏خواند.7و تاکید می‏کند که راز موفقیت حضرت در رسالت و دلیل پراکنده نشدن مردم از دور و برش همین اخلاق نیکو و نرمخویی ایشان است8

 

در این داستان تمثیلی، تذکر حضرت موسی(ع) به شبان یکتاپرستی، که از روی ساده دلی، خداوند رحمان را به شکل انسانی که چارق می‏پوشدو سرش را شانه می کند و ... تصور می‏کند اشتباه نیست اما تندی او با این شبان بینوا  نه تنها مشکلی را حل نمی‏کند، بلکه شبان خود را ناامیدو بی‏پناه می‏یابد. هراسان و شرمنده و مایوس، سر به بیابان می‏گذارد. عتاب خداوند با پیامبرش نیز کاملا بجاست چرا که موسی(ع) عالم و عارف و چوپان، ساده و جاهل است. شبان، نیت شرک ورزی ندارد. حتی اصرار بر اشتباه هم نمی‏کند. موسی هم هنوز راه درست را به رویش نگشوده است و با درشتی خود امکان بازگشت چوپان به راه راست را هم  کم کرده است. از این رو مورد عتاب خداوند مهربان قرار می گیرد و تلاش می‏کند شبان را به جای اولش باز گرداند تا شاید بتواند با رفتاری مناسب‏تر و مهربان‏تر اندک اندک راه درست نیایش را به او بیاموزد. پس این قصه تمثیلی نه تنها هیچ منافاتی با شریعت ندارد بلکه دقیقا موافق شزیعت و براساس آموزه‏های دین است. درسی شگفت و ارشادی نرم و غیرمستقیم است برای افرادی که گمان می‏کنند با درشتی و تندخویی می توانند مردم را هدایت کنند و برای خود صواب انبار نمایند.

ناگفته نماند که عتاب خدا بر بنده ،حتی پیامبرش نیز، از آن رو که نشانه التفات بر بنده است، رحمت است و به تعبیری شیرین . (نگ داستان عبدالله مکتوم ذیل تفسیر سوره مبارکه زمر از تفسیر نمونه) همچنین عتاب پیامبر بر امت. در همین قصه، شبان ساده دل ،هنگامی که می فهمد خداوند به خاطر او پیامبرش را سرزنش کرده و دستور دلجویی از وی را داده است، مجذوب التفات محبوب می‏شود. در دریای عشق معبود غوطه می خورد. افق روشنی از آگاهی و شوریدگی پیش چشمش روشن می‏شود و در پاسخ دلجویی موسی(ع) :

گفت ای موسی از آن بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

تازیانه برزدی اسبم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون برگشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

حال من اکنون برون از گفتن است

آن چه می گویم نه احوال من است

نقش می بینی که در آیینه ای است

نقش توست آن نقش آن آیینه نیست10

 

البته روشن است که این قصه ،مانند بسیاری از قصه هایی که درباره پیامبرانی چون موسی(ع) و سلیمان(ع) و یوسف(ع) در کتاب‏های قصه و دیوان‏های شاعران آمده است، صرفا تمثیلی است از این رو نیز مشمول دروغ نمی‏شود. خود مولانا فرموده است:

ای برادر قصه چون پیمانه است  /  معنی اندر وی بسان دانه است

دانه معنی بگیرد مرد عقل  /  ننگرد پیمانه را گر گشت نقل9

احتمالا آقای قرائتی نگران آن است که برخی از مردم این مفاهیم را درک نکنند و این حکایت‏ها دست‏آویز ترک  عمل به ظواهر دستورهای دینی گردد. باید گفت که بهانه جویان همواره بوده‏اند. گاهی حتی از آیات قرآن هم سو استفاده می‏شود. هفتصد سال این سروده‏ها جزو  منابع اولیای تربیتی بوده است و این برداشت‏های نادرست راه به جایی نبرده است و پس از این هم نخواهدبرد.

 از دیدگاه من، ارشادی که می توان  انجام داد این است که به مردم بیاموزیم که در برخورد با چنین قصه هایی بیشتر دقیق شوند و بیندیشند. تا دانه معنی را بربایند و در بند پوسته و ظواهر گرفتار نشوند. اتفاقا این کار واعظان محترم است که با مطالعه کافی این‏گونه حکایات و تمثیل‏ها را دستمایه موعظه قرار دهند به ارشاد مردم بپردازند. در این صورت اگر احتمال خطایی هم هست، شرح و بسط درست این عزیزان  ذهن ها را روشن می‏کند و نگرانی‏ها برطرف می شود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1-جامی سروده است:

 من چه گويم وصف آن عالي جناب

نيست پيغمبر ولي دارد كتاب

مثنــــوي معنـــــــــوي مــــــولوي

هست قـرآن درزبان پهــلوي

وشيخ بهايي آملی فرموده  است:

من نمي گويم كه آن عالــي جناب

هست پيغمبر، ولي دارد كتاب

مثــــنوي او چـــو قـرآن مـــدل

هـادي بعضـي وبعضي  را مـــذل

2 -هذا كتاب المثنوی، و هو اصول اصول اصول الدين. (مقدمه مثنوی معنوی)

3-مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای: يك بخش مهمى از شعر آئينى ما می‌تواند متوجه مسائل عرفانى و معنوى بشود و اين هم يك درياى عظيمى است. شعر مولوى را شما ببينيد. اگر فرض كنيد كسى به ديوان شمس به خاطر زبان مخصوص و حالت مخصوصش دسترسى نداشته باشد كه خيلى از ماها دسترسى نداريم و اگر آن را كسى يك قدرى دور دست بداند؛ مثنوى؛ مثنوى؛ كه خودش می‌گويد: و هو اصول اصول اصول الدين. واقعاً اعتقاد من هم همين است.

يك وقتى مرحوم آقاى مطهرى از من پرسيدند نظر شما راجع به مثنوى چيست، همين را گفتم. گفتم به نظر من مثنوى همين است كه خودش گفته: و هو اصول اصول اصوالدین.ايشان گفت كاملاً درست است، من هم عقيده‌ام همين است.

                                                                                     (بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با شعرا، نیمه ماه مبارک رمضان، 25 شهریور 1387 )

 

-4- همه قبیله من عالمان دین بودند. مرا معلم عشق تو شاعری آموخت (کلیات سعدی، نصحیح فروغی 733 – سایت گنجور غزل 62)

5- در اسلام رهبانیت (از جمله به استناد حدیث «لا رهبانیة فی‌الاسلام»، منسوب به پبامبر اسلام) نهی شده است

6-شاهنامه فردوسی، بخش کیخسرو، آغازداستان اکوان دیو

7-«انک لعلي خلق عظيم» (آيه 4 سوره مبارکه قلم) يعني تو داراي ملکات اخلاقي بس بزرگي هستي که بر آن مسلطي .

8- لو کنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولک(آيه 159 سوره مبارکه آل عمران) يعني اگر سنگدل و خشن بودي هر آينه مردم از اطراف تو پراکنده مي شدند .

9-مثنوی، دفتر دوم، بیتهای3622 و 3623

10-مثنوی معنوی، دفتر دوم، انکار کردن موسی(ع) بر مناجات شبان

 

امروز خوشوقتی بزرگی دست داد و به جناب استاد اسماعیل گلشن زنگ زدم. نزدیک بیست سال است که چشمم به دیدار مهربانش روشن نشد. دوست داشت سروده های تازه مرا بشنود. گفتم که «تو ترکم.» گفت: چرا؟ گفتم آن  سال ها نفس گرم شما عزیزان بود که  پرنده ذوق چون منی را در آسمان شعر پرواز می داد. اما اکنون گرفتار کویریم ....... به هر حال نشانی تارنگار مرا خواست برایش فرستادم این غزل را هم تقدیم ایشان می کنم  تا اگر  این صفجه را به دیدار خود نورانی کرد، از این شاگرد سالهای دور نا امید نشود اگر چه من به دلیلی که یاد شد و دلایلی دیگر که جای به میان آوردنش نیست، دیگر انگیزه‏ای برای سرودن ندارم. اما به احترام ایشان ...
 
 

 

زلال چشم هایت چشمه ی اعجاز را ماند

صدای پر طنینت پرپر پرواز را ماند

دو دستت شاخه های پر بهار باغ نارنگی

دهانت لاله ی صحرایی ممتاز را ماند

نگاهت نم نم باران نیسان بر لب دریا

شکر خند تو شعر سعدی شیراز را ماند

هوای تازه در نزهتگه اندیشه ات جاریست

فضای شعرهایت دشت پر آواز را ماند

نسیم باغ پردیس است در آواز پر شورت

نوایت جانسرود سهره ی طناز را ماند

برای پر کشیدن در هوای مهر بانی ها

وجودت روشنای آسمان باز را ماند

طنین واژگان در شعر من از برکت عشقت

سماع نغمه ها در پرده ی شهناز را ماند(1)

در این نوروز بی پایان ترنم های شیرینت

نسیم روحبخش صبح بی آغاز را ماند

(1)شهناز: یکی از گوشه های دستگاه شور در موسیقی ایرانی