آيا مشاهير مازندران را مي شناسيد؟

تاریخ ارسال : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 - , در دسته بندی : با

 

از دانشمندان:

 

عمربن فرخان طبری : ستاره شناس، مهندس و طراح شهر بغداد*

 ربن تبري، فیلسوف و ریاضی دان سده دوم و سوم هجری، پدر علی ربن

علي ربن تبري(طبری)، اومنشی مخصوص مازیار بود و «فردوس الحکمه»،نخستين کتاب پزشکي، را در سده سوم هجری نوشت. اين کتاب منبع بوعلي و رازي بوده است.

 

ابوسهل کوهی:  بیژن پسر رستم، معروف به ابوسهل کوهی، از ریاضی دانان و منجمین نامی ایران در نیمه دوم قرن چهارم و اوایل قرن پنجم ه . ق

ایرج ملک پور، فیزیکدان و ستاره شناس معاصر**

منوچهر ستوده: چغرافی‏دان، ایران‏شناس و نویسنده کتاب پنج جلدی از آستارا تا استرآباد.

 

از مورخان:

محمد جرير تبري (طبری)، (صاحب تاریخ و تفسیر تبری)

ابن اسفنديار، نویسنده کتاب تاریخ تبرستان

ظهیرالدین مرعشي، نویسنده و مورخ و سیاستمدار آملی و  سدهٔ نهم قمری هست که تاریخ تبرستان (طبرستان) و رویان و مازندران رو نوشته

 

از عرفا:

قصاب آملي، استاد و مرشد ابو سعيد ابي الخير و شیخ ابوالحسن خرقاني

 میر حیدر آملی، از بزرگان عرفای شیعه در قرن هشتم هجری

شیخ محمد کوسانی (آیت الله کوهستانی)(بهشهری)

 

از ادیبان:

مسته مرد، شاعر تبری سرای سده چهرم، ملک الشهرای دربار دیلمیان در بغداد

مرزبان رستم پریمی، امیرزاده تبری، نويسنده مرزبان نامه

کيکاووس وشمگير، امیرزیاری، نويسنده قابوسنامه،

طالب آملي، از بزرگ‏ترین شاعران سبک هندی و ملک الشعرای هندوستان

ستي النسا آملي، خواهر طالب آملی شاعر و پزشک مشهور زن در دوره صفوي که به هندوستان رفت و با آشکار شدن دانش و حکمت او پزشک مخصوص و مسوول تربيت فرزندان شاه جهان شد. منظومه محلی طالبا منسوب به اوست

قمري آملي،

صوفي مازندراني

امیر پازواری

رضاقلي خان هدايت صاحب مجمع الفصحا و نياي صادق هدايت،

نيما یوشیج، پدر شعر نو فارسی

دکتر ناتل خانلري

جهانگیر نصری اشرفی(بهشهری)، شاعر، موسیقی شناس و نویسنده فرهنگ واژگان تبری

 

از هنرمندان:

استاد غلامحسین بنان (فرزند بنان الدوله نوری است و در تهران دیده به جهان گشود.)

 فاطمه واعظی(پريسا) تنکابنی است و به جرات نجیب ترین خواننده زن ایرانی خواند.

فرهنگ شريف آملی، نوازنده چيره دست تار

حبيب الله بديعي سوادکوهی، نوازنده مشهور ويولن،

بیژن بیژنی

سيمين غانم (تنکابنی)

سالار عقيلي

 مجيد اخشابي (تنکابنی)

اسرافیل شیرچی( خوشنویس مشهور)

بانو مکرمه قنبری، نقاش بی‏سواد  و خود آموخته پست مدرن بابلی***

از استادان موسیقی محلی:

استاد قدر کتولی، اصغرکتولی، محمدرضا اسحاقی، (گرجی محله بهشهر- نظام شکارچیان، ارزمون شکارچیان،(طبقده ساری)، استاد محسن پور(بابل)، استاد حسین طیبی،(ساری)استاد ابوالحسن خوشرو ساروکلایی(قائمشهر)، استاد علیزاده(بابلی) استاد شریفی، 

 

از امیران و سرداران و سیاستمدران نیز به امیران دیلمی، از خطه یل خیز غرب مازندران، اسپهبد مازیار، محمد ولی خان تنکابنی، رضاشاه (خارج از قضاوت‏های سیاسی) بسنده می‏کنم.

از سرداران شهید:

علی رضا نوری، حمید رضا نوبخت، سیدعلی دوامی، حاج حسین بصیر، حبیب الله افتخاریان(ابوعمار)، محمد حسن طوسی، حسین بهرامی، حسینعلی مهرزادی

از ورزشکاران :

امام علي حبيبي(ببر مازندران)، عبدالله موحد( اسطوره کشتی و دارنده شش مدال جهانی) ، عسکری  محمديان، ترکان، مهرداد اولادی، میثم بائو، شیث رضایی، جواد منافی (بهشهری)، سید احمد محمدی قادیکلایی، بهداد سلیمی، فرهاد مجیدی قادیکلایی، سمیه محسنی قادیکلایی(کاپیتان تیم ملی فوتبال بانوان) (قادیکلای بزرگ قائمشهر)

 از فقها و علماي ديني:

ابن شهر آشوب، آيات شیخ فضل الله نوری، جوادي آملي و حسن زاده آملي و بسياري ديگر از علما و دانشمندان، هنرمندان و ورزشکاران قديم و معاصر که در اين جا مجال نام بردن ندارم.

طاهری شهاب در کتاب ارجمند  و پرحجم تاریخ ادبیات مازندران، دانشمندان و ادیبان فراوانی را نام برده است. او بزرگمهر حکیم را نیز از شمار مردم تبرستان می‏داند.

 این بزرگان مربوط به محدوده فعلی مازندران هستند. از قابوس وشمگیر و میداماد و میرفندرسکی میرزامهدی خان استرآبادی و لامعی گرگانی و فخرالدین اسعد گرگانی و محمد رضا لطفی و... دانشمندان و ادیبان فیروزکوهی، مانند امیری فیروزکوهی و شهمیرزادی  همچنین مشاهیر دماوندی و لواسانی (به گواهی اسناد، این دو استان در قدیم بخشی از تبرستان بزرگ بوده‏اند) نام نمی‏برم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* ابوحفص عمربن فرخان تبری( طبری) مهندس و طراح شهر بغداد ، اختر شناس ، مترجم از پیشگامان دانش ریاضیات ، هیات ، نجوم و معماری و از بزرگترین دانشمندان مازندران در سده دوم هجری قمری به دنیا آمد . وی که به زبان‌های پهلوی ، عربی و فارسی کاملا مسلط بود ، یکی از پیشگامان ترجمه در ایران به شمار می‌رود . ابو حفص طبری بدون شک از بزرگان علم ایران به شمار می‌آمد و ابو مشعر باغی در مقام و مرتبه علمی ، او را با ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندی ، فیلسوف عرب مقایسه می‌کند . ازجمله آثار به جامانده از وی عبارتند از: الاربعه بطلمیوس ، جوامع الاسرار فی علم النجوم و کتاب مختصر مدخل القیصرانی فی احکام النجوم . 

** ایرج ملک پور در سال 1319 در شهرآمل متولد شد . وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر آمل گذراند و سال آخر دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند و در همان سال در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته فیزیک پرداخت . در سال 1353موفق به کسب دکتری در رشته فضا و ماهواره شد . ملک پور دکترای دوم را در رشته فیزیک ستاره‌ها دریافت نمود .

 از سال 1355در موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مشغول به کار شد .رشته تخصصی دکتر ملک پور ، ستارگان انفجاری بوده و مقالات بسیاری در این زمینه دارند .

ازجمله آثار ایشان می‌توان به : تقویم 5000 ساله ایران از سال 3540 قبل از هجرت تا1500ه . ش بصورت یک مجموعه 19جلدی تدوین شده است . تقویم رسمی ایران : گزارش علمی شماره 81 دانشگاه تهران موسسه ژئوفیزیک ، کتاب درباره اسرار بشقاب پرنده‌ها ، کتاب تطبیقی دوره بیست جلدی .

 *** بانو مکرمه قنبری: پیرزن بی سواد و رنج کشیده‏ بابلی که از اندوه از دست دادن تنها گاوش به کشیدن نقاشی روی در و دیوار خانه‏اش روی آورد. او در سال‏های پایانی عمر، به شهرت جهانی رسید و پس از دعوت شدن به چندین کشور آمریکایی و اروپایی برای برگزاری نمکایشگاه، در سال 2001 از سوی دانشگاه هنرهای معاصر کشور سوئد به عنوان بانوی نمونه سال معرفی گردید. او در آبن 1384 بدرود زندگی گفت و در حیاط خانه خودش به خاک سپرده شد. خانه او در روستای دریکنده بابل هم‏اکنون موزه آثار این هنرمند مشهور پست مدرن است.

 

                                                                             جای نوشتن دیدگاه‏ها و پرسش‏ها: بالای نوشتار


گفت و گوی مازندنومه با من

تاریخ ارسال : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 - , در دسته بندی : با
 

 روی عکس کلیک کنید .

 


کپی رایت*، دغدغه هزارساله در ایران

تاریخ ارسال : چهارشنبه یکم مرداد 1393 - , در دسته بندی : با
Statue of Ferdowsi in Rome.JPG

پرده اول:

همکار فرهنگی و پرهیزگارم از من می‏خواهد چند حلقه از سی دی‏هایی را ،که از استاد شجریان دارم، در اختیار او بگذارم تا از رویش کپی کند.؛ هنگامی که برایش توضیح می‏دهم این کار خلاف شرع و اخلاق است، به صلاحیت اظهار نظر فقهی من اعتماد ندارد، از من می‏رنجد و این رویداد را بهانه می‏شمارد و به حساب بخل من می‏گذارد. ناچار می‏شوم به خاطر فرار از این اتهام سی دی های مورد نظرش را بخرم و به او هدیه کنم.

پرده دوم

همکار فرهنگی و هنردوستم یک حلقه سی دی از کارهای گروه رستاک را به من می‏دهد و می‏گوید ببر گوش کن اگه خوشت اومد برای خودت کپی کن!» هنگامی که با سپاس از لطفش، دستش را رد می‏کنم و می‏گویم:   «می‏رم سی دی اورژنالش رو می‏خرم» نگاهی سرشار از شگفتی و پرسش به من نگاه می‏اندازد؛ هنگامی که برایش توضیح می‏دهم این کار دزدی است ، به هنرمندان و سرمایه‏گذاران زیان می‏رساند و در نتیجه انگیزه این عزیزان را برای تولید کار هنری از بین می‏برد و بازار هنر را از رونق می‏اندارد، تحسینم می‏کند و یک حلقه سی دی اورژنال از همان محصول را برایم می‏خرد و به من هدیه می‏دهد.

پرده سوم

به فروشگاه یکی از شرکت‏های معتبر محصولات موسیقی می‏روم، یکی از محصولاتش را که در قالب سی دی تهیه شده است می‏خرم، به خانه می‏آیم سی دی را در دستگاه می‏گذارم و به تماشا می‏نشینم. فیلم، زیرنویس هایی دارد که در صدد جا انداختن فرهنگ زیبای رعایت حق « کپی رایت» (حق نشر) است. به شیوه‏های بیانی گوناگون لزوم حمایت از هنرمندان و سرمایه‏گذاران فرهنگی را یاد آور می‏شود. از این کار خشنود می‏شوم و با خود می‏گویم کاش این نوع تبلیغات به صورت مداوم در برنامه‏های سیما زیرنویس می‏شد و روحانیان در مراسم و مساجد در این باره سخن می‏گفتند و به مومنان آگاهی می‏دادند که این کار تفاوتی با دزدی و خوردن مال حرام ندارد.

پرده چهارم

به فروشگاه همان شرکت می‏روم ، سراغ یکی از محصولات را می‏گیرم. می گوید این محصول فلان شرکت است اما اگر بخواهید برایتان کپی می‏کنیم. من با شگفتی و نا امیدی تبلیغات فرهنگسازانه خودشان را یاد آور می‏شوم؛ می‏گوید: «برو بابا دلت خوشه، کی رعایت میکنه که ما بکنیم........»

پرده پنجم

برای به سامان رساندن یک پژوهش 

فدرباره موسیقی بومی مازندران، مشغول جست و جوی مطالب و منابع در اینترنت هستم؛ مطلب جالبی می‏بینم ، می‏خواهم منبعش را ببینم، می‏بینم،مسوول سایت، نام نویسنده رانیاورده است. برای به دست آوردن منبع این مطلب ، ده‏ها سایت را جست و جو می‏کنم که همگی مدعی تلاش برای نشر فرهنگ هستند.. اما حتی یکی از این مدعیان، نام نویسنده و کتاب را در زیر نوشتار نیاورده است. به کمک حدس و گمان، کتاب‏های گوناگون را جست و جو می‏کنم، بالاخره به استاد جمشید قلی‏نژاد، هنرمند فرهیخته و بی‏ادعا می‏رسم که پس از سال‏ها تلاش در عرصه فرهنگ و هنر، دوران بازنشستگی خود را می‏گذراند. با خود این بیت ابن یمین فریومدی را زمزمه می‏کنم:

             «هر ان کس زدانش برد توشه‏ای     جهانی است بنشسته در گوشه‏ای»

پرده ششم

پشت میز اداره مشغول کارم که همکارم مجله به دست نزدم می‏آید و مقاله‏ای را به من نشان می‏دهد که درکنار پرتره درشت، نام استاد راهنمای مرا به عنوان نویسنده مقاله  معرفی کرده است. همکارم می‏پرسد: این مقاله مال پایان نامه ات نبود؟ نگاهی می‏اندازم و می‏بینم تنها ادبیاتش را تغییر داده و نامی از من نیاورده است.

پرده هفتم                          

در حال خواندن شاهنامه هستم که به این بیت‏های شکوِه آمیز ، فردوسی بزرگ، بر می‏خورم؛ دهگانی که همه سرمایه مادی و معنوی خود را گذاشت تا فرهنگ و زبان با شکوه ما را که پامال شده بود، زنده کند. حکیم توس در این بیت‏های دلتنگ کننده از جور زمانه و حق ناشناسی نسخه نویسان میهنش می‏نالد که کهنسالیش را به چنگ اختاپوس تهی‏دستی انداختند.

چو بگذشت سال ازبرم شصت و پنج

فزون کردم انديشه درد و رنج

به تاريخ شاهان نياز آمدم

به پيش اختر ديرساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان

نبشتند يکسر همه رايگان

نشسته نظاره من از دورشان

تو گفتي بدم پيش مزدورشان

جز احسنت ازيشان نبد بهره ام

به کتف اندراحسنت شان زهره ام

سربدره هاي کهن بسته شد

وزان بند روشن دلم خسته شد

ازين نامور نامداران شهر

علي ديلمي بود کوراست بهر

که همواره کارش بخوبي روان

به نزد بزرگان روشن روان

حسين قتيب است از آزادگان

که ازمن نخواهد سخن رايگان

 ازويم خور و پوشش و سيم و زر

وزو يافتم جنبش و پاي و پر

نيم آگه از اصل و فرع خراج

همي غلتم اندر ميان دواج

جهاندار اگر نيستي تنگ دست

مرا بر سرگاه بودي نشست ( شاهنامه: پادشاهی یزدگرد)

 دارم به این می‏اندیشم که فردوسی پس از شکوه از بزرگان صنعت نشر آن روزگار و نسخه نویسان ناپرهیزکار و سودجو که بی اجازه و پرداخت حق نشر نتیجه سی سال رنج و آوارگیش را به رایگان نسخه نویسی می‏کنند،

 از پامال کنندگان حقوقش با کمال ادب یاد می‏کند.

بزرگان و با دانش آزادگان

نبشتند يکسر همه رايگان

نشسته نظاره من از دورشان

تو گفتي بدم پيش مزدورشان

همچنین به آیین انصاف و حق‏شناسی از دو تن که اتفاقا یکی از این حق‏شناسان بافرهنگ، از جوانمردان تبری (دیلمی) است، به نیکی نام می‏برد که حقوقش را تمام و کمال می‏پردازند و تا اندازه‏ای موجبات آسایشش را فراهم می‏کنند.

این بیت‏ها ساعت‏ها مرا به اندیشه فرو می‏برد و دریغ‏مندم می‏کند. درمی‏یابم که دغدغه کپی رایت در این مرز و بوم مدعی دانش و جوانمردی و فرهنگ، دست کم پیشینه‏ای هزارساله دارد.

 چه خوب است که ما اندکی دست از سر کچل دیگر مردمان برداریم و در این زمینه و زمینه‏های همگون به فرهنگسازی روی آوریم و به مردم خودمان آگاهی دهیم که همان طور که از آثار فرهنگی و هنری فرهیختگان دلسوخته میهن خویش بهره و لذت می‏برند، نگران بازار آشفته و کم رونق کالاهای فرهنگی هم باشند و آیین حق شناسی و جوانمردی را که حکیم توس درپی گسترش آن بود، زنده نگه دارند.

مراجع عظام و دیگر روحانیان نیز حکم شرعی دزدی حق نشر را برای پرهیزکارن روشن کنند تا خدای ناکرده از سر نا آگاهی مدیون هنرمندان و سرمایه گذاران فرهنگی نشوند.

از همه مهمتر خودمان را نیز تربیت کنیم که با لاقیدی‏های خود عالم بی‏عمل نباشیم و با خراب کردن بازار فرهنگ و هنر، این ویروس مهلک را به فرزندان خود منتقل نکنیم. باشد که آنان کشوری متمدن‏تر و بافرهنگ‏تر از پیش بسازند و به آیندگان بسپارند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*حق نشر، حقّ تکثیر یا کپی رایت (به انگلیسی: Copyright)، مجموعه‌ای از حقوق انحصاری است که به ناشر یا پدیدآورندهٔ یک اثر اصل و منحصربه‌فرد تعلق می‌گیرد و حقوقی از قبیل نشر، تکثیر و الگوبرداری از اثر را شامل می‌شود. در بیشتر حوزه‌های قضایی، حق نشر از آغاز پدیدآمدن یک اثر به آن تعلق می‌گیرد و نیازی به ثبت اثر نیست. معادل این حق در نظام‌های حقوقی پیرو حقوق مدون حق مؤلف است. ( ویکی پدیا، دانشنامه آزاد)

                                                                                            

                                                                                               دیدگاه خود را بالای نوشتار بنویسید


قنبردایی، خنیاگری گمنام

تاریخ ارسال : سه شنبه دهم تیر 1393 - , در دسته بندی : با

                                                                                                      

 من موسیقی تبری را با نجما و طالبا‏خوانی مادرم، امیری و حقانی‏خوانی پدرم و نوای جان پرور لـله‏وای قنبردایی شناختم. وقتی قنبردایی با لـله‏وای خود از کوهستان هزارجریب بهشهر به خانه ما می‏آمد، از شادی قند در دل ما بچه‏ها آب می‏شد؛ زیرا می‏دانستیم که آمدنش شور جادویی و شادمانی و التذاذ عمیق روحی را در کلّ محله می‏دمد. خبر آمدنش به سرعت در شهر می‏پیچید و آن شب خانه ما پر می‏شد از مهمانان مشتاق که زن و مرد، بی‏ریا  و صمیمی، گوش تا گوش خانه را پر می‏کردند. ضبط صوت‏ها آماده ضبط بودند و گوش‏های کودک و بزرگسال در انتظار بلند شدن صدای دلکش و نوای آسمانی لـله‏وای مش قنبر لحظه شماری می‏کرد. در بهار و تابستان، حیاط هم فرش می‏شد و مهمانان شیفته را در خود جای می‏داد. پدرم که مردی متشرع و نوحه سرا بود، خم به ابرو نمی‏آورد و مادرم که خود ملا، مرثیه سرا و نوحه خوان بود، تضادی بین موسیقی محلی و عقاید دینیش نمی‏دید ودور از هرگونه تکلف، از مهمانان موسیقی دوست، با چای پذیرایی می‏کرد.

صدای نی قنبر دایی که بلند می‏شد و اوج می‏گرفت و در هوا پیچ وتاب می‏خورد، صدا از کوچک و بزرگ در نمی‏آمد، گویی فضای محل مسحور این شورانگیزی شده بود. وقتی یک بند می‏نواخت آواز کتولی را با معرفی خودش آغاز می‏کرد.

اگره مه ره خوانی  من کاجاییمه؟     مه نومه ره خوانی قنبرعلی مه

مه شهرته خوانی محمدیمه              مه محله ره خوانی ممدُبادیمه

 تکیه کلام و منادایش در  آغاز بندها، «اما لیلی جان» / «بی درد جان» بود که در آن زمان منادای دومی برایم نامفهوم بود؛ در جوانی درک کردم که چه می‏گفت و چه قشری را مورد خطاب قرار می‏داد.

 به جز هرایی مقامی جانگداز می‏خواند که آن را کنارشهری می‏دانست. درباره این آواز هرچه در کتاب‏ها و مصاحبه‏های صاحب نظران جست وجو کردم، چیزی نیافتم؛ از استاد محمد رضا اسحاقی پرسیدم، ایشان تایید کرد و گفت: کنارشهری یکی از گوشه‏های مقام هرایی است و همه کس از کیفیت این گوشه باخبر نیست. نوعی آواز جانسوز هم می‏خواند که بعدها فهمیدم استرآبادی است.          

با تمام تنگدستی که گریبانگیرش بود، گشاده رو، دریادل و صمیمی می‏نمود. به همین دلیل پیر و جوان و زن و مرد او را «قنبردایی» صدا می‏زدند. در برابر این هنرنمایی ها از کسی پول نمی‏خواست. او به فرمان طبیعت شیدا و به حرمت مهمانان مشتاق می‏خواند و می‏نواخت. نغمه کتولی حنجره جادویی و لـله‏وای سحرآمیزش چهچه چشمه‏های زلال و جوشان پدیار* را زنده می‏کرد و تصویر حرکت پربرکت گله را  در سحرگاهان بهار پیش چشم می‏آورد. و به کارگران خسته‏ای که در پایان یک روز سخت کاری برای شنیدن این نواهای بهشتی به خانه ما آماده بودند نیرویی دوباره و امیدی دوچندان می‏بخشید.

به یاد دارم که سال 56، چند تن از متشرعان بی‏ذوق و نا آگاه، این مومن خوش ذوق خداترس را ترسانده و به او القاکرده بودند که هنرش با دستورات شرع مقدس اسلام مغایرت دارد و اصرار پافشاری بر این کار او در سرای دیگر دشوار خواهد کرد . پیرمرد پاک نهاد و ساده دل چشمان نگران و دلهای دریغمند ما را پشت سر گذاشت و به مشهد رفت و توبه کرد. از آن پس هر گاه که به خانه ما می آمد جز انرژی مثبتی که وجود ساده و صمیمیش در فضای خانه می‏پراکند، ارمغانی در کار نبود. دیگر از آن همه شورانگیزی و هیجان وصف نشدنی اثری نمی‏دیدیم و جان تشنه ما جز از حضور گرم و مطایبات شیرینش سیرآب نمی‏شد. من و برادرم پیشش می‏نشستیم و از حال و روز لـله‏وایش می‏پرسیدیم. با یادآوری خاطرات آن شب‏های به یاد ماندنی و و پرس و جو از کیفیت و کمیت مقام‏های موسیقی تبری احساساتش را قلقلک می‏دادیم. گاهی لـله‏وایی می‏ساختیم و با اصرار از پیرمرد دلسوخته می‏خواستیم که طرز نواختن و نفس خوردن را به ما بیاموزد. خبر سلامتی لـله‏وایش مارا به شکسته شدن این توبه بی‏جا امیدوار نگه می‏داشت. وقتی بزرگتر شدم سعی کردم که نظر فقهای پویا را ،درباره  موسیقی، برایش بازگو کنم و تلاش می‏کردم که برای پیرمرد خوف کرده این حقیقت را روشن کنم که موسیقی که او می‏خوانده و می‏نواخته غنا نیست و حکم حرمت درباره چنین هنر با شکوه و ارجمندی جاری نخواهد شد.. فتوای معروف امام خمینی(ره) درباره عدم حرمت موسیقی فاخر، ترسش را ریخت و دیوار زندان جان هنرمند عامی و پاک طینت ما  فرو ریخت اما دریغ که دیگر دندان‏هایش ریخته بود و لـله‏وایش گرمی آن سال‏ها را نداشت. با این که دیگر صدای آسمانیش در چین و چروک حنجره‏اش به آن شیوایی نمی‏چرخید اما هنوز گیرایی و گرمی داشت و شیرینی خاطره آن دورهم نشینی‏ها و شیدایی‏ها را زنده می‏کرد.

 استاد قنبرعلی محمدی اکنون سال‏هاست که در خانه گلی و کوچک خود، در روستای محمد آباد هزارجریب بهشهر، فرسوده و بی رمق در بستر ضعف سالخوردگی و بیماری، با سرنوشت خویش دست و پنجه نرم می‏کند و جز صدای بی کیفیتی که از نغمه‏های جان بخش حنجره و لـله‏وایش بر روی نوارهای کهنه، در برخی صندقچه‏های قدیمی، شاید باقی مانده باشد، اثری بر جا ننهاده است. اما نه من شیفتگی و شناخت خود را از این هنر روح نواز مدیون نفس حق او هستم و تاثیر جاودان آن  لحظه‏های رویایی و هیجانی را که او در آن شب‏های خاطره انگیز آفریده است، دست کم نباید گرفت.

                                                 خداوند به این پیر شیدا و روشن ضمیر سلامتی عاجل عطا فرماید.

-----------------------------------------------------------------------------------------

* پدیار: جنگل انبوه

                                                                                       دیدگاه خود را بالای نوشتار بنویسید


ز نادان بنالد دل سنگ و کوه

تاریخ ارسال : دوشنبه دوم تیر 1393 - , در دسته بندی : با

می‏دانید که من به پشتوانه پیشینه دور دراز فعالیت‏های فرهنگی، توشه ای پر پیمان از خاطره‏های جدی و طنزآمیز  دارم؛ همکاران خردمند من پیوسته مرا به نوشتن و انتشار این خاطره‏ها تشویق می‏کنند. چندین خاطره  و تجربه فرهنگی کاربردی مفید را در این تارنگارو تارنمای پلاک44 منتشر کردم که با استقبال بسیار خوبی روبه رو شد. خاطراتی که جنبه فکاهی دارند را برای انتشار مفید ندانستم و ننوشته‏ام اما بسیاری از خاطره‏هایم جنبه طنز تلخ دارد که در نوشتن یا ننوشتن آن دو دلی سنگینی دارم. از طرفی بسیار مفید هستند و از سویی تلخ و گزنده. از آن رو که بیشتر این خاطره‏ها به ریاکاری‏ها و نادانی‏ها و کودنی‏های برخی ازما بهتران عرصه فرهنگ مربوط می‏شود، دوست ندارم عیش این تخم های دو زرده را کور کرده از عذاب اخروی آنان بکاهم. از شما چه پنهان که امروز بخشی از این خاطره‏های تلخ را نوشته و برای گذاشتن در این تارنگار آماده کرده بودم اما دلم نیامد اینجا را به این زشتی‏ها آلوده کنم و تخم نا امیدی بپاشم. اما به هر حال باید در جایی نوشته شود و روزی منتشر گردد تا روشن شود که جهل و ریا و شهوت قدرت چه بلاها که بر سر دین و دنیای مردم نمی آورد.

حالا که وارد موضوع شدم، برای نمونه یکی از این خاطره‏ها را  نقل می‏کنم

هنرشناسی یک مدیر فرهنگی

پاییز سال 87 یکی از مدیران فرهنگی اسبق استان، دوستاش رو ،که یکیش مدیر کل آ ، پ  وقت بود برای بازدید از نمایشگاه عکسی که گذاشته بودیم دعوت کرد. هنگام بازدید هم به زعم خودش برای اونا توضیح می داد که این عکس چیه و چه ارزشی داره. به یکی از عکس ها رسیدن که نوشته بود جایزه بهترین عکس فلان جشنواره جهانی رو
گرفته. مدیر فرهیخته فرهنگی، که بعدها از مقامات وزارت آ - پ هم شد، عکس رو از قابش در آورد و  به همتاش نشون داد و گفت: این عکس جایزه جهانی گرفته .
عکس رو داد به مدیرکل آ- پ و درحالی که لبهاشو  به نشانه غرور و افتخار
روی هم می فشرد، گفت: «جنس کاغذش رو ببین»!!
وقتی این رو گفت همکار ما که مشغول فیلمبرداری از اونا بود. چنان از خنده پخ زد و به عقب پرت شد که نزدیک بود دوربین از روی دوشش بیفته.

 

                                                                                            دیدگاه خود را بالای نوشتار بنویسید



تازه ترین نوشتارها

» آيا مشاهير مازندران را مي شناسيد؟ ( دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 )
» گفت و گوی مازندنومه با من ( دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 )
» کپی رایت*، دغدغه هزارساله در ایران ( چهارشنبه یکم مرداد 1393 )
» قنبردایی، خنیاگری گمنام ( سه شنبه دهم تیر 1393 )
» ز نادان بنالد دل سنگ و کوه ( دوشنبه دوم تیر 1393 )
» قاعده عقل ( سه شنبه بیستم خرداد 1393 )
» واژه دکتر در شعر مولوی ( سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 )
» خدا ، من و توت ( یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 )
» آخرین نگاه نگران پدر ( دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 )
» طرحی برای امروز ( چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 )
» کینه شتری ( یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 )
» باورهای عامیانه، شیخ بهایی و روز معمار ( جمعه پنجم اردیبهشت 1393 )