کپی رایت*، دغدغه هزارساله در ایران

تاریخ ارسال : چهارشنبه یکم مرداد 1393 - , در دسته بندی : با
Statue of Ferdowsi in Rome.JPG

پرده اول:

همکار فرهنگی و پرهیزگارم از من می‏خواهد چند حلقه از سی دی‏هایی را ،که از استاد شجریان دارم، در اختیار او بگذارم تا از رویش کپی کند.؛ هنگامی که برایش توضیح می‏دهم این کار خلاف شرع و اخلاق است، به صلاحیت اظهار نظر فقهی من اعتماد ندارد، از من می‏رنجد و این رویداد را بهانه می‏شمارد و به حساب بخل من می‏گذارد. ناچار می‏شوم به خاطر فرار از این اتهام سی دی های مورد نظرش را بخرم و به او هدیه کنم.

پرده دوم

همکار فرهنگی و هنردوستم یک حلقه سی دی از کارهای گروه رستاک را به من می‏دهد و می‏گوید ببر گوش کن اگه خوشت اومد برای خودت کپی کن!» هنگامی که با سپاس از لطفش، دستش را رد می‏کنم و می‏گویم:   «می‏رم سی دی اورژنالش رو می‏خرم» نگاهی سرشار از شگفتی و پرسش به من نگاه می‏اندازد؛ هنگامی که برایش توضیح می‏دهم این کار دزدی است ، به هنرمندان و سرمایه‏گذاران زیان می‏رساند و در نتیجه انگیزه این عزیزان را برای تولید کار هنری از بین می‏برد و بازار هنر را از رونق می‏اندارد، تحسینم می‏کند و یک حلقه سی دی اورژنال از همان محصول را برایم می‏خرد و به من هدیه می‏دهد.

پرده سوم

به فروشگاه یکی از شرکت‏های معتبر محصولات موسیقی می‏روم، یکی از محصولاتش را که در قالب سی دی تهیه شده است می‏خرم، به خانه می‏آیم سی دی را در دستگاه می‏گذارم و به تماشا می‏نشینم. فیلم، زیرنویس هایی دارد که در صدد جا انداختن فرهنگ زیبای رعایت حق « کپی رایت» (حق نشر) است. به شیوه‏های بیانی گوناگون لزوم حمایت از هنرمندان و سرمایه‏گذاران فرهنگی را یاد آور می‏شود. از این کار خشنود می‏شوم و با خود می‏گویم کاش این نوع تبلیغات به صورت مداوم در برنامه‏های سیما زیرنویس می‏شد و روحانیان در مراسم و مساجد در این باره سخن می‏گفتند و به مومنان آگاهی می‏دادند که این کار تفاوتی با دزدی و خوردن مال حرام ندارد.

پرده چهارم

به فروشگاه همان شرکت می‏روم ، سراغ یکی از محصولات را می‏گیرم. می گوید این محصول فلان شرکت است اما اگر بخواهید برایتان کپی می‏کنیم. من با شگفتی و نا امیدی تبلیغات فرهنگسازانه خودشان را یاد آور می‏شوم؛ می‏گوید: «برو بابا دلت خوشه، کی رعایت میکنه که ما بکنیم........»

پرده پنجم

برای به سامان رساندن یک پژوهش پ

ف درباره موسیقی بومی مازندران، مشغول جست و جوی مطالب و منابع در اینترنت هستم؛ مطلب جالبی می‏بینم ، می‏خواهم منبعش را ببینم، می‏بینم،مسوول سایت، نام نویسنده رانیاورده است. برای به دست آوردن منبع این مطلب ، ده‏ها سایت را جست و جو می‏کنم که همگی مدعی تلاش برای نشر فرهنگ هستند.. اما حتی یکی از این مدعیان، نام نویسنده و کتاب را در زیر نوشتار نیاورده است. به کمک حدس و گمان، کتاب‏های گوناگون را جست و جو می‏کنم، بالاخره به استاد جمشید قلی‏نژاد، هنرمند فرهیخته و بی‏ادعا می‏رسم که پس از سال‏ها تلاش در عرصه فرهنگ و هنر، دوران بازنشستگی خود را می‏گذراند. با خود این بیت ابن یمین فریومدی را زمزمه می‏کنم:

             «هر ان کس زدانش برد توشه‏ای     جهانی است بنشسته در گوشه‏ای»

پرده ششم

پشت میز اداره مشغول کارم که همکارم مجله به دست نزدم می‏آید و مقاله‏ای را به من نشان می‏دهد که درکنار پرتره درشت، نام استاد راهنمای مرا به عنوان نویسنده مقاله  معرفی کرده است. همکارم می‏پرسد: این مقاله مال پایان نامه ات نبود؟ نگاهی می‏اندازم و می‏بینم تنها ادبیاتش را تغییر داده و نامی از من نیاورده است.

پرده هفتم                          

در حال خواندن شاهنامه هستم که به این بیت‏های شکوِه آمیز ، فردوسی بزرگ، بر می‏خورم؛ دهگانی که همه سرمایه مادی و معنوی خود را گذاشت تا فرهنگ و زبان با شکوه ما را که پامال شده بود، زنده کند. حکیم توس در این بیت‏های دلتنگ کننده از جور زمانه و حق ناشناسی نسخه نویسان میهنش می‏نالد که در کهنسالیش را به چنگ اختاپوس تهی‏دستی انداختند.

چو بگذشت سال ازبرم شصت و پنج

فزون کردم انديشه درد و رنج

به تاريخ شاهان نياز آمدم

به پيش اختر ديرساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان

نبشتند يکسر همه رايگان

نشسته نظاره من از دورشان

تو گفتي بدم پيش مزدورشان

جز احسنت ازيشان نبد بهره ام

به کتف اندراحسنت شان زهره ام

سربدره هاي کهن بسته شد

وزان بند روشن دلم خسته شد

ازين نامور نامداران شهر

علي ديلمي بود کوراست بهر

که همواره کارش بخوبي روان

به نزد بزرگان روشن روان

حسين قتيب است از آزادگان

که ازمن نخواهد سخن رايگان

 ازويم خور و پوشش و سيم و زر

وزو يافتم جنبش و پاي و پر

نيم آگه از اصل و فرع خراج

همي غلتم اندر ميان دواج

جهاندار اگر نيستي تنگ دست

مرا بر سرگاه بودي نشست ( شاهنامه: پادشاهی یزدگرد)

 دارم به این می‏اندیشم که فردوسی پس از شکوه از بزرگان صنعت نشر آن روزگار و نسخه نویسان ناپرهیزکار و سودجو که بی اجازه و پرداخت حق نشر نتیجه سی سال رنج و آوارگیش را به رایگان نسخه نویسی می‏کنند،

 از پامال کنندگان حقوقش با کمال ادب یاد می‏کند.

بزرگان و با دانش آزادگان

نبشتند يکسر همه رايگان

نشسته نظاره من از دورشان

تو گفتي بدم پيش مزدورشان

همچنین به آیین انصاف و حق‏شناسی از دو تن که اتفاقا یکی از این حق‏شناسان بافرهنگ، از جوانمردان تبری (دیلمی) است، به نیکی نام می‏برد که حقوقش را تمام و کمال می‏پردازند و تا اندازه‏ای موجبات آسایشش را فراهم می‏کنند.

این بیت‏ها ساعت‏ها مرا به اندیشه فرو می‏برد و دریغ‏مندم می‏کند. درمی‏یابم که دغدغه کپی رایت در این مرز و بوم مدعی دانش و جوانمردی و فرهنگ، دست کم پیشینه‏ای هزارساله دارد.

 چه خوب است که ما اندکی دست از سر کچل دیگر مردمان برداریم و در این زمینه و زمینه‏های همگون به فرهنگسازی روی آوریم و به مردم خودمان آگاهی دهیم که همان طور که از آثار فرهنگی و هنری فرهیختگان دلسوخته میهن خویش بهره و لذت می‏برند، نگران بازار آشفته و کم رونق کالاهای فرهنگی هم باشند و آیین حق شناسی و جوانمردی را که حکیم توس درپی گسترش آن بود، زنده نگه دارند.

مراجع عظام و دیگر روحانیان نیز حکم شرعی دزدی حق نشر را برای پرهیزکارن روشن کنند تا خدای ناکرده از سر نا آگاهی مدیون هنرمندان و سرمایه گذاران فرهنگی نشوند.

از همه مهمتر خودمان را نیز تربیت کنیم که با لاقیدی‏های خود عالم بی‏عمل نباشیم و با خراب کردن بازار فرهنگ و هنر، این ویروس مهلک را به فرزندان خود منتقل نکنیم. باشد که آنان کشوری متمدن‏تر و بافرهنگ‏تر از پیش بسازند و به آیندگان بسپارند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*حق نشر، حقّ تکثیر یا کپی رایت (به انگلیسی: Copyright)، مجموعه‌ای از حقوق انحصاری است که به ناشر یا پدیدآورندهٔ یک اثر اصل و منحصربه‌فرد تعلق می‌گیرد و حقوقی از قبیل نشر، تکثیر و الگوبرداری از اثر را شامل می‌شود. در بیشتر حوزه‌های قضایی، حق نشر از آغاز پدیدآمدن یک اثر به آن تعلق می‌گیرد و نیازی به ثبت اثر نیست. معادل این حق در نظام‌های حقوقی پیرو حقوق مدون حق مؤلف است. ( ویکی پدیا، دانشنامه آزاد)

                                                                                            

                                                                                               دیدگاه خود را بالای نوشتار بنویسید


قنبردایی، خنیاگری گمنام

تاریخ ارسال : سه شنبه دهم تیر 1393 - , در دسته بندی : با

                                                                                                      

 من موسیقی تبری را با نجما و طالبا‏خوانی مادرم، امیری و حقانی‏خوانی پدرم و نوای جان پرور لـله‏وای قنبردایی شناختم. وقتی قنبردایی با لـله‏وای خود از کوهستان هزارجریب بهشهر به خانه ما می‏آمد، از شادی قند در دل ما بچه‏ها آب می‏شد؛ زیرا می‏دانستیم که آمدنش شور جادویی و شادمانی و التذاذ عمیق روحی را در کلّ محله می‏دمد. خبر آمدنش به سرعت در شهر می‏پیچید و آن شب خانه ما پر می‏شد از مهمانان مشتاق که زن و مرد، بی‏ریا  و صمیمی، گوش تا گوش خانه را پر می‏کردند. ضبط صوت‏ها آماده ضبط بودند و گوش‏های کودک و بزرگسال در انتظار بلند شدن صدای دلکش و نوای آسمانی لـله‏وای مش قنبر لحظه شماری می‏کرد. در بهار و تابستان، حیاط هم فرش می‏شد و مهمانان شیفته را در خود جای می‏داد. پدرم که مردی متشرع و نوحه سرا بود، خم به ابرو نمی‏آورد و مادرم که خود ملا، مرثیه سرا و نوحه خوان بود، تضادی بین موسیقی محلی و عقاید دینیش نمی‏دید ودور از هرگونه تکلف، از مهمانان موسیقی دوست، با چای پذیرایی می‏کرد.

صدای نی قنبر دایی که بلند می‏شد و اوج می‏گرفت و در هوا پیچ وتاب می‏خورد، صدا از کوچک و بزرگ در نمی‏آمد، گویی فضای محل مسحور این شورانگیزی شده بود. وقتی یک بند می‏نواخت آواز کتولی را با معرفی خودش آغاز می‏کرد.

اگره مه ره خوانی  من کاجاییمه؟     مه نومه ره خوانی قنبرعلی مه

مه شهرته خوانی محمدیمه              مه محله ره خوانی ممدُبادیمه

 تکیه کلام و منادایش در  آغاز بندها، «اما لیلی جان» / «بی درد جان» بود که در آن زمان منادای دومی برایم نامفهوم بود؛ در جوانی درک کردم که چه می‏گفت و چه قشری را مورد خطاب قرار می‏داد.

 به جز هرایی مقامی جانگداز می‏خواند که آن را کنارشهری می‏دانست. درباره این آواز هرچه در کتاب‏ها و مصاحبه‏های صاحب نظران جست وجو کردم، چیزی نیافتم؛ از استاد محمد رضا اسحاقی پرسیدم، ایشان تایید کرد و گفت: کنارشهری یکی از گوشه‏های مقام هرایی است و همه کس از کیفیت این گوشه باخبر نیست. نوعی آواز جانسوز هم می‏خواند که بعدها فهمیدم استرآبادی است.          

با تمام تنگدستی که گریبانگیرش بود، گشاده رو، دریادل و صمیمی می‏نمود. به همین دلیل پیر و جوان و زن و مرد او را «قنبردایی» صدا می‏زدند. در برابر این هنرنمایی ها از کسی پول نمی‏خواست. او به فرمان طبیعت شیدا و به حرمت مهمانان مشتاق می‏خواند و می‏نواخت. نغمه کتولی حنجره جادویی و لـله‏وای سحرآمیزش چهچه چشمه‏های زلال و جوشان پدیار* را زنده می‏کرد و تصویر حرکت پربرکت گله را  در سحرگاهان بهار پیش چشم می‏آورد. و به کارگران خسته‏ای که در پایان یک روز سخت کاری برای شنیدن این نواهای بهشتی به خانه ما آماده بودند نیرویی دوباره و امیدی دوچندان می‏بخشید.

به یاد دارم که سال 56، چند تن از متشرعان بی‏ذوق و نا آگاه، این مومن خوش ذوق خداترس را ترسانده و به او القاکرده بودند که هنرش با دستورات شرع مقدس اسلام مغایرت دارد و اصرار پافشاری بر این کار او در سرای دیگر دشوار خواهد کرد . پیرمرد پاک نهاد و ساده دل چشمان نگران و دلهای دریغمند ما را پشت سر گذاشت و به مشهد رفت و توبه کرد. از آن پس هر گاه که به خانه ما می آمد جز انرژی مثبتی که وجود ساده و صمیمیش در فضای خانه می‏پراکند، ارمغانی در کار نبود. دیگر از آن همه شورانگیزی و هیجان وصف نشدنی اثری نمی‏دیدیم و جان تشنه ما جز از حضور گرم و مطایبات شیرینش سیرآب نمی‏شد. من و برادرم پیشش می‏نشستیم و از حال و روز لـله‏وایش می‏پرسیدیم. با یادآوری خاطرات آن شب‏های به یاد ماندنی و و پرس و جو از کیفیت و کمیت مقام‏های موسیقی تبری احساساتش را قلقلک می‏دادیم. گاهی لـله‏وایی می‏ساختیم و با اصرار از پیرمرد دلسوخته می‏خواستیم که طرز نواختن و نفس خوردن را به ما بیاموزد. خبر سلامتی لـله‏وایش مارا به شکسته شدن این توبه بی‏جا امیدوار نگه می‏داشت. وقتی بزرگتر شدم سعی کردم که نظر فقهای پویا را ،درباره  موسیقی، برایش بازگو کنم و تلاش می‏کردم که برای پیرمرد خوف کرده این حقیقت را روشن کنم که موسیقی که او می‏خوانده و می‏نواخته غنا نیست و حکم حرمت درباره چنین هنر با شکوه و ارجمندی جاری نخواهد شد.. فتوای معروف امام خمینی(ره) درباره عدم حرمت موسیقی فاخر، ترسش را ریخت و دیوار زندان جان هنرمند عامی و پاک طینت ما  فرو ریخت اما دریغ که دیگر دندان‏هایش ریخته بود و لـله‏وایش گرمی آن سال‏ها را نداشت. با این که دیگر صدای آسمانیش در چین و چروک حنجره‏اش به آن شیوایی نمی‏چرخید اما هنوز گیرایی و گرمی داشت و شیرینی خاطره آن دورهم نشینی‏ها و شیدایی‏ها را زنده می‏کرد.

 استاد قنبرعلی محمدی اکنون سال‏هاست که در خانه گلی و کوچک خود، در روستای محمد آباد هزارجریب بهشهر، فرسوده و بی رمق در بستر ضعف سالخوردگی و بیماری، با سرنوشت خویش دست و پنجه نرم می‏کند و جز صدای بی کیفیتی که از نغمه‏های جان بخش حنجره و لـله‏وایش بر روی نوارهای کهنه، در برخی صندقچه‏های قدیمی، شاید باقی مانده باشد، اثری بر جا ننهاده است. اما نه من شیفتگی و شناخت خود را از این هنر روح نواز مدیون نفس حق او هستم و تاثیر جاودان آن  لحظه‏های رویایی و هیجانی را که او در آن شب‏های خاطره انگیز آفریده است، دست کم نباید گرفت.

                                                 خداوند به این پیر شیدا و روشن ضمیر سلامتی عاجل عطا فرماید.

-----------------------------------------------------------------------------------------

* پدیار: جنگل انبوه

                                                                                       دیدگاه خود را بالای نوشتار بنویسید


ز نادان بنالد دل سنگ و کوه

تاریخ ارسال : دوشنبه دوم تیر 1393 - , در دسته بندی : با

می‏دانید که من به پشتوانه پیشینه دور دراز فعالیت‏های فرهنگی، توشه ای پر پیمان از خاطره‏های جدی و طنزآمیز  دارم؛ همکاران خردمند من پیوسته مرا به نوشتن و انتشار این خاطره‏ها تشویق می‏کنند. چندین خاطره  و تجربه فرهنگی کاربردی مفید را در این تارنگارو تارنمای پلاک44 منتشر کردم که با استقبال بسیار خوبی روبه رو شد. خاطراتی که جنبه فکاهی دارند را برای انتشار مفید ندانستم و ننوشته‏ام اما بسیاری از خاطره‏هایم جنبه طنز تلخ دارد که در نوشتن یا ننوشتن آن دو دلی سنگینی دارم. از طرفی بسیار مفید هستند و از سویی تلخ و گزنده. از آن رو که بیشتر این خاطره‏ها به ریاکاری‏ها و نادانی‏ها و کودنی‏های برخی ازما بهتران عرصه فرهنگ مربوط می‏شود، دوست ندارم عیش این تخم های دو زرده را کور کرده از عذاب اخروی آنان بکاهم. از شما چه پنهان که امروز بخشی از این خاطره‏های تلخ را نوشته و برای گذاشتن در این تارنگار آماده کرده بودم اما دلم نیامد اینجا را به این زشتی‏ها آلوده کنم و تخم نا امیدی بپاشم. اما به هر حال باید در جایی نوشته شود و روزی منتشر گردد تا روشن شود که جهل و ریا و شهوت قدرت چه بلاها که بر سر دین و دنیای مردم نمی آورد.

حالا که وارد موضوع شدم، برای نمونه یکی از این خاطره‏ها را  نقل می‏کنم

هنرشناسی یک مدیر فرهنگی

پاییز سال 87 یکی از مدیران فرهنگی اسبق استان، دوستاش رو ،که یکیش مدیر کل آ ، پ  وقت بود برای بازدید از نمایشگاه عکسی که گذاشته بودیم دعوت کرد. هنگام بازدید هم به زعم خودش برای اونا توضیح می داد که این عکس چیه و چه ارزشی داره. به یکی از عکس ها رسیدن که نوشته بود جایزه بهترین عکس فلان جشنواره جهانی رو
گرفته. مدیر فرهیخته فرهنگی، که بعدها از مقامات وزارت آ - پ هم شد، عکس رو از قابش در آورد و  به همتاش نشون داد و گفت: این عکس جایزه جهانی گرفته .
عکس رو داد به مدیرکل آ- پ و درحالی که لبهاشو  به نشانه غرور و افتخار
روی هم می فشرد، گفت: «جنس کاغذش رو ببین»!!
وقتی این رو گفت همکار ما که مشغول فیلمبرداری از اونا بود. چنان از خنده پخ زد و به عقب پرت شد که نزدیک بود دوربین از روی دوشش بیفته.

 

                                                                                            دیدگاه خود را بالای نوشتار بنویسید


قاعده عقل

تاریخ ارسال : سه شنبه بیستم خرداد 1393 - , در دسته بندی : با

 

 

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان
 

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

بس جان به لب آمد که برو کس نگریست

 

باز از شماتت اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند

مبین آن بی حمیّت را که هرگز

نخواهد دید روی نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

 

و در علم محاسبت چنان که معلومست چیزی دانم و گر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن

کس نیاید به خانه درویش

که خراج زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصه راضی باش

یا جگر بند پیش زاغ بنه

 

گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

راستی موجب رضای خداست

کس ندیدم که گم شد از ره راست

 

و حکما گویند چار کس از چار کس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.

مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی

که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک

زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ

 

گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنیده‌ام که شتر را به سخره می‌گیرند

گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا به دو چه مشابهت گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شترست و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان در کمین اند و مدّعیان گوشه نشین اگر آن چه حسن سیرت تُست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی

به دریا در منافع بی شمار است

و گر خواهی سلامت بر کنار است

 

رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخن‌های رنجش آمیز گفتن گرفت یکی چه عقل و کفایت است و فهم و درایت قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

 

دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود به نزدیک صاحب دیوان رفتم به سابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی برین بر آمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن در گذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه و معتمدٌ علیه گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار

که آب چشمه حیوان درون تاریکی است

 

الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة

فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه

 

منشین ترش از گردش ایام که صبر

تلخ است و لیکن بر شیرین دارد

 

در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان گفتم چه حالت است گفت آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام مُلکُه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

نبینی که پیش خداوند جاه

نیایش کنان دست بر برنهند

اگر روزگارش در آرد ز پای

همه عالمش پای بر سر نهند

 

فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار

یا موج روزی افکندش مرده بر کنار

 

مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن به دین کلمه اختصار کردیم.

ندانستی که بینی بند بر پای

چو در گوشت نیامد پند مردم

دگر ره چون نداری طاقت نیش

مکن انگشت در سوراخ گژدم

                                                                                        دیدگاهتان را بالای نوشتار بنویسید.


واژه دکتر در شعر مولوی

تاریخ ارسال : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 - , در دسته بندی : با

امروز با استاد گرانقدرم دکتر جعفری قنواتی و دوست فرهیخته‏ام جناب حافظی در پژوهشکده نشسته بودیم که از «مولوی» سخن به میان آمد؛ جناب حافظی گفت: شنیدم واژه «دکتر» در شعر مولوی به کار رفته است. من با شگفتی گفتم گمان نمی‏کنم. سراغ اینترنت رفتم، سایت «گنجور» را باز کردم و واژه دکتر را جست و جو کردم. باشگفتی بسیار دیدم، درست است. مولوی واژه «دکتر» را در بیت 9 غزل شماره  2233دیوان شمس به کار برده است.

دکتر شنیدم از تو و خاموش ماندم

غماز من بس است در این عشق رنگ و …

واژه را در واژه یاب و دهخدا جست و جو کردم نتیجه زیر به دست آمد.

دکتر. [ دُت ُ ] (فرانسوی ، اِ) عنوانی برای کسی که درجات عالی علمی را بپیماید. آنکه بالاترین مراحل علمی را طی کرده در رشته ای به درجه ٔ اجتهاد رسیده : دکتر ادبیات ، دکتر حقوق ، دکتر فلسفه ... (فرهنگ فارسی معین ). دارنده ٔ درجه ٔ دکتری ، که عالی ترین درجه ای است که دانشگاهها اعطا می کنند. این لفظ در دوره ٔ رومیان به هر کس که درس می داد گفته میشد. در اواخر قرون وسطی عنوانی افتخاری بود برای کسانی که بجهت فضایل شخصی و علم و دانش شهرت داشتند و در این صورت معمولاً صفتی که خصوصیت شخص محسوب میشد به آن ملحق می کردند. با سازمان یافتن دانشگاهها در قرون 12 و 13 میلادی مقرراتی برای حق تدریس و استعمال عناوین دانشگاهی وضع شد، و این عناوین در آغاز جواز تدریس بود.بتدریج که نظام درجه ای در کار آمد، درجات دکتر و «ماستر» که تا آن زمان کمابیش معادل بشمار می آمدند، ازیکدیگر متمایز شدند و درجه ٔ «بَچِلر» یا لیسانس شرطمقدماتی نیل به این درجات گردید. امروزه اتمام تحصیلات معین و نوشتن رساله ٔ دکتری یا «تز» قابل قبول تقریباً در همه جا شرط لازم نیل به درجه ٔ دکتری است . (از دایرةالمعارف فارسی ). مرحوم دهخدا طی چند یادداشت چنین آورده اند: این کلمه از «دستور» ایرانی به معنی رئیس و پیشوا در دین زردشتی آمده است . و کلمه ٔ دستور تا امروز به معنی رئیس دینی زرتشتی باشد و نیز علمای بزرگ را، حتی در دوره ٔ اسلام ،

 

ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو

آیی به حجره من و گویی که گل برو

تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم

دانم من این قدر که به ترکی است آب سو

آب حیات تو گر از این بنده تیره شد

ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو

رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست

ای تو هزار دولت و اقبال تو به تو

ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من

عشقت گرفت جمله اجزام مو به مو

زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد

از بخل جان نمی‌کنم ای ترک گفت و گو

بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرن

ای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو

نام تو تُرک گفته‏ام از بهر مغلطه

زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو

دکتر شنیدم از تو و خاموش ماندم

غماز من بس است در این عشق رنگ و بو

دیدگاهتان را بالای نوشتار بنویسید.



تازه ترین نوشتارها

» کپی رایت*، دغدغه هزارساله در ایران ( چهارشنبه یکم مرداد 1393 )
» قنبردایی، خنیاگری گمنام ( سه شنبه دهم تیر 1393 )
» ز نادان بنالد دل سنگ و کوه ( دوشنبه دوم تیر 1393 )
» قاعده عقل ( سه شنبه بیستم خرداد 1393 )
» واژه دکتر در شعر مولوی ( سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 )
» خدا ، من و توت ( یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 )
» آخرین نگاه نگران پدر ( دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 )
» طرحی برای امروز ( چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 )
» کینه شتری ( یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 )
» باورهای عامیانه، شیخ بهایی و روز معمار ( جمعه پنجم اردیبهشت 1393 )
» بن مايه: تعاريف، گونه ها، کارکردها و... ( جمعه بیست و دوم فروردین 1393 )
» مخاطب شناسی افسانه ها ( دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 )