تقدیم به همکار مهربان وتلاشگرم وهمه ی کسانی که دلشان برای تربیوآفرینشگر می ت نسلی شاد تپد.
همه ی ما به ویژه دست اندرکاران تعلیم وتربیت با واژه ی "خلاقیت" سر و کار داریم و چه بسا روزانه چندین بار این واژه ی باشکوه را به کار می بریم.پدران ومادران نیز در آرزوی داشتن فرزندانی خلاق ونوآورهستند اما به راستی تا چه اندازه بامفهوم واقعی این واژه آشنا هستیم، چقدر نشانه های خلاقیت و ویژگی های افراد خلاق را می شناسیم.
کسی که با این مفهوم آشنایی دارد با یک نگاه و بررسی کوتاه به روشنی در می یابد که بیشتر برنامه ها وروش های تربیتی ما از خامه تا مدرسه وپس از آن در سطح جامعه ضد خلاقیت است. چه بسیار ند خانواده ها وحتی معلمان ومربیان که در مسیر پرورش خلاقیت با نگرش و روش های نا درست در واقع استعدادهای ناب را شهید، کودکان ونوجوانان را در گرداب تکرار و تقلید و تصنع گرفتار می کنند .
پدر ومادری که جسارت ها ی کودک را در نقاشی، سخن گفتن،پرسش های مکرر، ایده پردازی وساختن اشکال و ابزار بازی سرکوب میکنند،مربیانی که با ارائه ی مدل نقاشی، دخالت در شیوه ی رنگ آمیزی ودادن کلیشه درسرودن شعر و نوشتن قصه آنان را مقلد وروزمره بار می آورند،معلمانی که برای نوشتن انشا شیوه وقالب ازپیش تعیین شده ای را به دانش آموز تحمیل می کنند، جامعه ای که جسارت وکنجکاوی نوجوانان را برنمی تابد و با پدید آوردن محدودیت های فراوان استقلال راد وخودباوری هویت آنان رابه مخاطره می اندازد،نهاد ها وسازمان های فرهنگی گه به جای کشف و پرورش استعدادها با تبلیغات و استفاده های مناسبتی وابزاری از هنر هنر مند رو آورده اند وخلاصه با ایجاد مشغله های فراوان فکری،اقتصادی و.....بستر خلاقیت و شکوفایی را در هم پیچیده اند،همه وهمه خواسته یا نا خواسته، جامعه را در مسیر جمود وتقلید و پژمردگی و روزمرگی هدایت می کنند.
خلاقیت محصول سه اصل مهم است، آرامش، آزادی و احساس نیاز.
آرامش زندگي در گرو برآوردن نيازهاست. نيازها به طور كلي به 5 گروه تقسيم ميشوند:
نيازهاي فيزيولوژيكي
نياز به امنيت
نيازهاي اجتماعي
نياز به احترام
نياز به خوديابي
كه برآورده شدن مناسب نيازها شرط لازم براي بوجود آمدن آمال و آرزوهاست. به عنوان مثال يك فرد گرسنه و آواره هرگز به فكر پرواز بر فراز كوهها نخواهد افتاد. بسياري نيز معتقدند كه خلاقيت در نياز متولد ميشود همانگونه كه بسياري از اختراعات بزرگ نه محصول تعريف مشكلي خاص بلكه براي برآورن نيازي خاص به وجود آمدهاند.
بترتيب نيازهاي اولي نيازهاي رده پايين و نيازهاي آخري نيازهاي رده بالا به حساب آمده و نياز به خوديابي حد بالاي نيازهاست.
تعريف خلاقيت
فرهنگ لغت عميد، خلاقیت را:" ابداع يا آفرينش، به معناي چيزي، نوآوردن يا كاري، تازه كردن، آمده است. معني دقيقتر آن، عبارت است از پديدآوردن چيزي كه سابقا نبوده است."معنا کرده است.
در فرهنگ لغت روانشناسي (ريبر 1986)، نيز خلاقيت، يك فرآيند رواني، فرض شده است. در اين تعريف، خلاقيت به حل كردن، ايدهپروري، مفهومسازي، نظريهها يا توليدات منجر ميشود كه يگانه و بديع هستند. در واقع يكي از ملاكهاي تمايز فكر خلاقه از افكار غيرخلاقه، اصل يگانه و ابداعي بودن، برشمرده شده است.
تعريف شناختي خلاقيت: استرنبرگ ، معتقد است كه خلاقيت، ارائه يك فكر نو و متفاوت است.
تعريف شخصيتي خلاقيت: آلبرت ورانكو معتقدند كه خلاقيت متفاوت از همرنگي است و مستلزم رفتارهاي غيرعادتي است تا عادتي. نكتهاي كه بايد بر تعاريف افزود، اين است كه صاحنظران (مورگان ولينگ، ، ليندزي و تامپسون، اعتقاد دارند كه ماهيت خلاقيت در يك فرد بسيار خلاق و فرد كمتر خلاق، تفاوت چنداني ندارد. به عبارت ديگر، تفاوت افراد بيش از آنكه كيفي باشد، كمي است. همين عده معتقدند، افكار خلاق چه در قالب هنر باشند يا علم، به ميزان محسوسي از دوبارهسازي آگاهانه و ناآگاهانه سمبلها و اطلاعات در ذهن وابسته هستند
به اعتقاد اریک فرام : "خلاقیت یعنی: متحیر شویم، تمرکز کنیم، تعارضات را بپذیریم، هر روز به دنیا بیاییم، خود را بیشتر از پیش بفهمیم!"
خلاقيت به معني اختراع يك چيز كاملاً جديد نيست، بلكه بوجود آوردن يك سري ارتباطات همسو است. لازم نيست كه حتماً يك فرد خاص باشيد تا خلاق باشيد هر كسي مي تواند خلاق باشد. اين مهم نيست كه شما كي هستيد، مهم اين است كه چگونه عمل مي كنيد.
خلاقیت مشاهده ی روابط است در جایی که وجود ندارند (توماس دیش) هنر انسان خلاق این است که چیزها ومسایلی را که ظاهرا بی ربط جلوه میکنند به هم ربط می دهد ومعانی ، تصاویر و وسایل تازه ای را ابدا می کند.
اگر بخواهیم مثالی از جهان شعر و شاعری بیاوریم ، میتوانیم بگوییم از نگاه یک فرد عادی "بالش" و"آواز " ربطی به هم ندارند اما سهراب سپهری به زیبایی سروده است: "بالش من پر آواز پر چلچله هاست" نمونه ی دیگر، واژگان "وضو" تپش"و"پنجره" است که بی ربط می نمایند. باز هم سهراب خلاقانه تصودر ومعنای باشکوهی از این سه واژه آفریده است"من وضو با تپش پنجره ها می گیرم"
ویژگی های افراد خلاق:
- به وضع موجود رضایت نمی دهند و طالب تغییر هستند.
- در دوران بچگی در محیطی با غنای فرهنگی، پرورش یافته اند.
- در کار اندیشیدن تاجایی که ممکن است، از قالب و چارچوب می گریزند.
- اضطراب و دلواپسی شان در کمترین حد است.
- استقلال نظر و پویایی بالایی دارند.
- استبداد رأی در آنها در کمترین حد ممکن است.
- تمايل به تعريف و تمجيد از خود دارند
- اشخاص خلاق مخصوصاً خواهان قبول پيچيدگي و حتي بينظمي در دريافتهاي خود هستند بدون آنكه نگران آشفتگي ناشي از اين امر باشند.
یک جنبه ی مهم خلاقیت ، نترسیدن از شکست است. افراد خلاق معمولا از روزمرگی و تکرار درهراسند و پایبندی به سنت ها، قرار دادها وقوانین و عادت ها سخت رنجشان می دهد. از این رو بی مهابا در جهت دگرگون کردن آن قواعد و قرارهای تکراری و تقلیدی می کوشند و در این راه از شکست نمی هراسند. انشتن معتقد است:" مطمئن ترین راه برای دوری از اشتباه نداشتن هیچ ایده ی تازه است" و (آنالیس نین)می گوید:"زندگی بر پایه ی جرات فرد قبض و بست می یابد."
حافظ می فرماید: "از خلاف آمد عادت بطلب کام که من/کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم"
برای یک فرد خلاق غیر ممکن وجود ندارد ازنگاه او همیشه راه بهتری وجود دارد واو اگر نتواند آن راه را بیابد میتواند آن را بسازد.به قول "کلمنت" "فرصت های بزرگ معمولا به شکل مسائل حل نشدنی رخ می نمایند." فرق ممکن ومحال در تصمیم فرد نهفته است.
فرد خلاق به اشیا ومعانی به ظاهر بی اهمیت دور و بر خود توجه دارد ومی تواند با جسارت ومهارت آن ها را دست مایه ی آفرینش قرار دهد."مترنیخ معتقد است: "چیزهای واضح همیشه کمتر درک می شوند"
لازم است برای کشف وپرورش خلاقیت اجازه بدهیم افراد پیوسته ایده پردازی کنند و فضا را برای تولید واجرای ایده های تازه وپوناپون آماده کنیم . زیرا به گفته (لینوس ژالینگ) "بهترین راه یافتن یک ایده ی خوب داشتن ایده های بیشمار است "
ادامه دارد.................
سلام
با عرض پوزش از همه ی دوستان.که پیام گذاشتند.
شعر طنزی را در جشنواره ی نمایش عروسکی منطقه ی چهار کشور سرودم و خواندم.که بسیاری از دوستان از من خواستند ، من هم قول دادم در وبلاگم منتشر کنم. اما طبق معمول دیر شد.از فرهیختگان می خواهم سکته های کوچک وزنی را به اعتبار بداهه بودن نادیدی انگارند.
چوآمد بهار و زمستان گذشت
به تقریر شد سال هشتاد و هشت
نشستند دانشوران دور میز
ذبیحی زلیکانی و صبح خیز
خانم یوسفی و حسینی صدر
جلسه تعامل بگویم چقدر...
مدیر سخنور چو این نرد باخت
سمند سخن را به گیتی بتاخت
به یاران چنین گفت با کر و فر
که ای پاسداران علم وهنر
بباید که یکباره همت کنیم
ونقبی به جشن عروسک زنیم
شنیدیم و از ذوق پشتک زدیم
همه رای جشن عروسک زدیم
همه همت خویش بگذاشتیم
نشستیم و هر لحظه گل کاشتیم
چه خوش گفت با عاملان صبح خیز
که ای کارمندان اهل تمیز
شما که نگهبان سالن شدید
بخوردید ومانند بالن شدید
همه در گذرگه بایستید خود
نباید بترکید (ترک کنید)اگر هر چه شد
نگهبان این دربها جمله اید
چوشیران که آماده ی حمله اید
تو گویی که اینجاست جنگ احد
بباید نگهداشت با جان خود
اگر تا شب جمعه تاب آورید
برای خود و من ثواب آورید
بکوشید تا جشن زیبا شود
در این جایگه نظم بر پا شود
بگویید اعضا که ساکت شوند
چو آب میانکاله راکت شوند
مبادا دل مومنان خون کنند
بچرخند وحرکات موزون کنند
نگردند یکباره از دین تهی
به سبک جهش های قورباغه ای
دوشنبه در بادله باز شد
رسیدند و برنامه آغاز شد
همه دو خراسان و سمنان همه
گلستان وساری و تهران همه
همه آرمیدنددرجای خویش
ببستند چشمان بینای خویش
عزیزان تهرانیان زان میان
بهانه گرفتند خرد و کلان
همه منتقد گشته و عیب جو
گرفتند ایرادها نو به نو
چرا این درختان یه قدری کجند
گل و شمع و پروانه با ما لجند
چرا صندلی هایش اینطوریند
چرا ساندیس هایش اینجوریند
غذا را چرا اینچنین پخته اند
چرا بیخودی تو به ما گفته اند
چرا مجری ما صدایش بم است
چرا ماه وخورشید نورش کم است
چرا آب خیس است و تر می کند
چرا مرغ عشق عر و عر می کند
شنیدیم و گفتیم شرمنده ایم
شما پادشهان و ما بنده ایم
ببینید اینجا ولی دود نیست
صدا های ناجور موجود نیست
غذا نیست همبرگر و کالباس
نباید که باشیم حق ناشناس
ولی مملکت هر چه در آورد
سر از توی پاتخت در آورد
به خوبی گذر گه نگه داشتند
همه همت خویش بگذاشتند
به خوبی همی رفت ساعت ولی
گروهی به یک حرکت مخملی
چو آهنگ شاد عروسی زدند
به یکباره جیغ خروسی زدند
چوشد آب جشن عروسک ولرم
فرو رفت قورباغه در آب گرم
بلرزید و افتاد از ترس و بیم
ذبیحی وشد خرمی زود جیم
بلرزید گویی که عرش خدا
به یکباره از حرکت بچه ها
به فرمان صدر و به رای مدیر
جهیدند جنگاوران همچو شیر
چو رستم جهید و به میدان بتاخت
زلیکانی و کار شیطان بساخت
بگفتند چندین مسلمان که اه
فکنده برآن ابروان صد گره
یکی زان میانه دراستاد سفت
وتهرانیان را به چالش گرفت
بگفتا که گفتست هورا کشید
بجنبید و خون در دل ما کشید
که گفته دو دستان به هم بر زنید؟
به زخم دل خسته نشتر زنید؟
مگر داخل جشن کف می زنند؟
خوشی می نمایند ودف می زنند؟
از این تازش سخت تهرانیان
ترش کرده رنجیده از بانیان
همه دپرس و سرد گفتند وا
چنین است قانون ساری چرا؟
چرا گیر دادند این ها به ما
تفاوت ندارند جشن و عزا؟
زروی زمین خرمی خورد سر
به تهرانیان گفت آن پرفسور
که ای دوستان و عزیزان ما
شمایید یار دل و جان ما
ببخشید سوء تفاهم شده
حقیقت در این گفته ها گم شده
مبادا عزیزان که غمگین شوند
فراری ز آموزه ی دین شوند
مدیر و معاون ندارد غرض
بدیهی است خرم ندارد مرض
همه همت ماست تا ما شویم
به وحدت گراییم و زیبا شویم
نگیریم بی هوده از کس یقه
نداریم جز نظم ما دغدغه
همی خواستم تا بگویم درست
ببخشید اگر گفته باشم درشت
خدایا چنان کن که غوغا کنیم
همه دیده ی خویش بینا کنیم
حدود سه ماه پیش موضوع شباهت جومونگ با افکار صهیونیستی را با همکارانم مگرح کردم ومی خواستم در وبلاگم مطلبی در این باره بنویسم اما بعد پشیمان شدم گفتم شاید بعضی به حساب توهم بگذارند و بگویند حالا...........
امشب مقاله ای را در سایت الف دیدم گفتم بد نیست شما هم بخوانید.
به گزارش روزنامه جوان، در سريال «افسانه جومونگ» جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى كند،با وى به مخالفت برمى خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى كند) به سرزمين خالى از سكنه (!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى كند.
چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى كند. در اكثر واژه هاى كليدى اين افسانه كره اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده اند از اسامى يا كلماتى بهره ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.
البته آنچه ذكر شد، سواى موارد متعدد نمادگرايى تصويرى صهيونيستى اين سريال است. اگر نقشه چوسان قديم كه روى پوست ترسيم شده را ديده باشيد فقط كافيست نقشه فرضى ارض موعود صهيونيست ها (نيل تا فرات) را قبلاً ديده باشيد تا از اين شباهت بى اندازه به شگفت آييد. در پس زمينه سكانس هاى مختلف اين سريال با ستاره شش گوش يا تصاوير متعدد پرچم هايى داراى نقش خورشيد كه نماد ارض موعود صهيونيست هاست، مواجه مى شويد.
نقش «كابالا» يا عرفان و سنت شفاهى يهود و پيشگويى هايشان در اين سريال غوغا مى كند. گويا قرار نيست هيچ تصميمى بدون اذن پيشگوهاى زن اين سريال انجام گيرد. لابد آنها هم حداقل يك «نوستراداموس» يا «ربى يهودا»، «ارى مقدس»، «ربى شمعون» و ديگر كاباليست هاى يهودى لازم دارند تا برايشان، واقعه ۱۱ سپتامبر را پيشگويى كنند و از آينده روشن قومشان بگويند. تاكيد بسيار بر مساله پيشگويى، پرده از نيتى شوم و شيطانى بر مى دارد كه آن چيز جز نامگذارى دهه دوم قرن بيست و يكم به نام دهه كابالا نيست.
آنچه در اين سريال و ديگر فعاليت هاى فرهنگى - رسانه اى يهود به آن پرداخته مى شود. آماده سازى ذهن مردم جهان براى پياده شدن مفاهيم دلخواهشان است. همان گونه كه فيلم ها، سريال ها و آوازه خوانى هاى سبك متال و... دهه نود، جهان را براى ورود به عصر ترانس مدرنيسم كه همان Satanism يا شيطان پرستى بود، آماده كرد.
جومونگ كه گويا «ماشيح يهود» بوده و قومش نيز همان فرزندان برتر خداوند هستند، ارتباطى تنگاتنگ با تورات و تلمود دارد. آنگونه كه همواره مورد عنايت الهى است و حتى همچون پيامبران بنى اسراييل (طالوت و داوود)، خداوند به او روش بافت و ساخت زره را آموخته و سربازانش با تعدادى كم بر دشمنان بسيار خود از امپراتورى چينى ها (هان) پيروز مى شود.
نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى اندازد.
در بررسى شخصيت هاى زن اين سريال، از هدسه كه با نفوذ در دربار ايران، مقدمات قتل ۷۷۰۰۰ ايرانى را فراهم كرد، بگذريم (كه شرح آن در دفتر استر از مجموعه عهد عتيق آمده است)، به ياد «ركسلانه» يا «خرم سلطان» يهودى مى افتيم كه با نفوذ در دربار سليمان، پادشاه عثمانى به همسرى وى درآمد و با قتل وليعهد «مصطفى» بالاخره منجر به قتل سلطان سليم دوم و شعله ور شدن آتش فتنه جنگ هاى ايران و عثمانى شد. در ديالوگ هاى اين سريال، فراوان عبارت آوارگى، اسارت، سرزمين مادرى و تاريخى، كوچ و ... به چشم مى خورد كه همگى يادآور فرازهايى از تورات است.
جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست.
دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند. منطقى هم به نظر مى رسد. بايد در مقابل نفوذ روز افزون اقتصادى چينى هاى كمونيست در مقابل ايالات متحده كه ۸۰ درصد ثروتش در اختيار جمعيت حداكثر ۶ درصدى يهوديان است، ايستاد. يكى از اين راه ها، قدرت گرفتن كره به عنوان متحد آمريكا و اسراييل در حياط خلوت چين است.
توجه بيش از حد اين سريال به مقوله تجارت، بى شك براى يهوديان زرپرست، زيبنده تر است تا شينتويست ها و مائويست هاى روح گراى شرق آسيا، شايد هم صهيونيست نمى تواند قبول كند كه پيروان مكتب كمونيسم (چين) امروز اينگونه در اقتصاد آزاد جهان جولان دهند.
لابد كره هم به عنوان هم پيمان ايالات متحده و اسراييل با توجه بيش از حد به مقوله تجارت در اين افسانه تازه ساز (!) به دنبال ايجاد مقدمات فرهنگى جهت سرازير كردن هر چه بيشتر توليدات خود در كشورهاى هدف (مانند ايران) است؛ چرا كه مناسبات اقتصادى ۱۲ ميليارد دلارى بين ايران و كره و نيز داشتن مقام سوم صادرات به ايران، چشم طمع چشم بادامى هاى كره اى را هر چه بيشتر به سوى اين مرز پرگهر جلب كرده است.
اين در حالى است كه نوادگان جومونگ بارها در مجامع بين المللى همداستان با آمريكا و اسراييل، فعاليت هاى صلح آميز هسته اى ما را محكوم كرده اند، راستش من خودم هم نمى فهمم چرا بايد بازارمان را در اختيار كشورى بگذاريم كه حقوق مسلم ما را قبول ندارد. البته اين تنها گزاره اقتصادى - تجارى اين مجموعه نيست بلكه موارد ديگرى همچون نقش شركت گوگل در القاى تبليغات غير مستقيم نيز در اين سريال مشهود است.
آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى اندازد.
البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!
البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «يا گاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد!
چند روز پیش میزبانی و راهنمایی یک گروه فرهنگی از افغانستان به عهده ی من بود . مهمانانی مهربان ودوست داشتنی از شهر باستانی "هرات"یکی از چهار ستون خراسان بزرگکه در زمان ناصرالین شاه –حدود صد سال پیش – با دسیسه ی انگلیس وغفلت مراجع وقت که درخواست حکم جهاد شاه رادسیسه دانسته، بی پاسخ گذاشته بودند ، از ایران بزرگ جداشد. فارسی زبانانی که از این واقعه ی تلخ با حسرت یاد می کنند.
متوجه شدم که آن ها به شدت دلبسته ی ایرانند حتا حوادث پیش و پس انتخابات رابا باریک بینی ویژه ای دنبال می کردند.جالب این که درست مانن ایران هردو تفکر در میانشان طرفدار داشت ام همه ی آن ها نگران بی ثبات شدن ایران بودند ،من هم تلاش می کردم به آنان اطمینان بدهم که هر دو جناح به کشور و اساس حکومت معتقد و وفادارند تنها در پی اصلاح کردن رفتار های افراطی یکدیگر هستند در وطن دوستی هردو جناح ومخالفت آن ها باسیاست های آمریکا و...تردیدی نیست .یکی از آن ها که روحانی هم بود گفت"کاش صدا و سیما فرصت مناسبی در اختیار منتقدان می گذاشت تا آنها هم حرف خودشان را بزنند"مشغول همین گفتگوها بودیم که یکی شان باشتاب آمد وخبر داد تلویزیون دارد اعترافات راپخش می کند، همه به سوی رسانه ی به اصطلاح ملی هجوم آوردیم . جولان تلویزیون که تمام شد یکی شان گفت "این که می گویند زندان های ایران دانشگاه هستند راست است."دیگری خندید و گفت می خواستند تغییر ایجادکنند اما به جای دولت خودشان تغییر کردند.
راستش من قدر ی شرمنده شدم.به نظر می رسد جناح حاکم به هیچ وجه نمی خواهد منتقدان ومعترضان راببیند. همیشه به ناجوانمردانه شکلی پشت مقدسات سنگر می گیرد واز جناح مقابل انتظار خفه شدن دارد.حتا مصلحت دین و کشور هم برایش مهم نیست ،تنها بدون ملاحظه به عواقب کار به هر وسیله ای متوصل می شود تا مخالفان رفتار خود را به بیگانگان وصل کند،بهیچ روی هم نمی خواهد بفهمد که با این کار در واقع شمار بسیاری از هموطنا ن را ظرفدار آمریکا معرفی می کند من نگران بودم دوستان هراتی تصور کنند آمریکا در ایران کم طرفدار ندارد.
راستی سیاست مداران ما کی واقع بین خواهند شد؟ درررررررررررررررررررررررررریغ
همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
"حافظ"
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
سطحی نگری و ساده انگاری یکی بزرگ ترین آفت های جامعه ی ماست تا جایی که از هر چیزی تنها پوسته ی آن و از هر موضوع مهمی تنها ظاهر آن را گرفته ایم و هوار کشیده ایم چنان که در شلوغ کاری ما موضوع اصلی گم شد و نا آگاهانه و جاهلانه خود ُ چیزی را بر ساختیم که نهیش می کردیم وبه دامی پناه آوردیم که ازآن می گریختیم.به جرات می گویم که جامعه ی ما،دولت ما ، نهاد های فرهنگی ما، حتا دانشگاه ما ازاین آفت ویرانگر مبرا نیست. دریافت های ما از مفاهیم ژرفی چون فرهنگ، تربیت،دمکراسی ، آزادی ، حتا دین – که لافش رابسیار می زنیم - مبهم،سطحی ساده انگارانه و گاهی انحرافی است.در حالی که قالب های سنتی چون جذمیت گرایی، مطلق اندیشی(به جای نسبی نگری)، کهنه پرستی (نه کهن دوستی)، احساس گرایی(به جای عقل گرایی)، زود با وری وتابو سازی (به جای زرف اندیشی و پرسشگری) تمام وجو د ما را تسخیر کرده و در بسیاری از موارد مارا به سختی از واقعیت دور ساخته است، ادعای رهبری جهان مدرن و فرا مدرن رافریاد می زنیم. نهادهای فرهنگی واز همه مهم تر صدا وسیمای ما جامعه را به گرداب احساسات می کشانند وبا انگاره های پوسیده ی فرهنگی هنری ، خرمهره رابرگوهر ارج می نهند ، چنان گه بر اثر این آموزه ها بهترین نقاش:بابراس-بهترین و آزاده ترین شاعر:شهریار ودر بسیاری موارد :آغاسی- بزر گ ترین حکیم و فیلسوف: ازغدی – بهترین نویسنده ها: رضا رهگذر – بزر گترین استاد ادبیات: دکترسنگری – ونیما و هدایت و فروغ و شاملو و کدکنی و سلیه و سروش و دولت آبادی و دانشور و سیمین بهبهانی و سید علی صالحی و....همه اخ و جیز و بی هنر و کلاش هستند وبردن نام آنها حرام وگناه نابخشودنی است حتا در دانشگاه ها وپژوهش های علمی.
ادیسون و مادام کوری وگراهام بل و ...چون مسلمان شیعه ی انقلابی راستی اصولگرای ....نبودند بی شک به جهنم می روند.
دانستن نام فردوسی و سعدی و مولوی نطامی از سرشان هم زیاد است وحافظ را –به شرطی که سروده هایش را به این زمان و به بسیاری از متطاهران و زهد فروشان زمانه نچسبانند البته بد نیست.
از نو سرایان هم سهراب –ای ی ی بدنیست آن هم به این دلیل که جوانمرگ شد ودر سیاست هم فضولی نمی کرد ، طفلکی آن گوشه می نشست وماستش را می خورد و می سرود : "من قطاری دیدم که سیاست می برد / وچه خالی می رفت " البته اگر نمی گفت:"من الاغی دیدم/ بارش انشا"بهتر ومودبانه تر بود . –نام الاغ را که در شعر نمی آورند،
ازمیان علمای دینی هم آیت ا...بروجردی تنها احترامش واجب است ومواضع سیاسی آخوند خراسانی و علامه مازندرانی علامه تهرانی- از مراجع ثلاث نجف -و اختلاف نظر آنان باشیخ مهم نیست و شیخ هم دریافت درست و پیشرواز مشروطه- دمکراسی قانون –آزادی-وحقوق زنان داشته است .
مشروطه خوب بود اما مشروطه خواهان بد بودند ،کسی که محمد علی شاه را به سرکوب انقلاب مشروطه تشویق کرد خیلی خوب بود اما محمد علی شاه نباید مجلس را به دست لیاخوف به توپ می بست ، مشروطه خواهان را می کشت واستبداد صغیر را به وجود می آورد.
درز مان مصدق هم گرچه مصدق بد بود اما نباید دولت مردمی اورا ساقط می کردند.دکتر فاطمی هم خوب و انقلابی بودومخالف سرسخت شاه وآمریکا. وکسانی که اورا ترور کردند از او بهتر بودند.
آن آقایان هم که آن زمان یار امام خمینی بودند وامام آنها را خیلی دوست داشت چون به قول خود امام ملاک حال فعلی اشخاص است وآنها فعلا درجناح اصول گرایان نیستند، باید بروند دنبال کارشان ودر سیاست دخالت نکنند. دانشجویان هم باید سیاسی باشند امابا سیاست های دولت اصولگرا مخالفت نکنند.
در عرصه ی فیلم هم باید هرچه دزد و قاتل و نقش منفی هست نام ایرانی اصیل داشته باشد .سریال ها هم یا باید در باره ی طلاق و چند همسری و قتل و اعتیاد باشند و با تحریک احساسات و صحنه های خشن زجه زدن بازیگران دلها را بچلانند و بر روح ها سوهان بکشند یا اصلاح طلبان را دزد و وابسته به اجانب معرفی کنند یا صرفا مذهبی باشند یا این که تاریخ و اسطوره ها وافتخارات نداشته وبرساخته ی کره را به منظور رو یارویی با تهاجم فرهنگی به خورد مردم بدهند.
توجه به تاریخ باشکوه فرهنگ واسطوره های ایرانی ، ترویج خرافات و مجوسی گریست .
فردوسی مشکوک است زیرا در شاهنامه آدم های ساده انگار و احساساتی وخرد گریزی چون اسفندیار از اوشکست می خورند وبی هنران وخردستیزان را شایسته ی سروری نمی داند. اگر هم چهل سرباز ساخته می شود باید حکیم فردوسی را در حد یک روضه خوان معرفی کرد و سریال را چنان ساخت که مردم به ویژه کودکان و نوجوانان را از فردوسی و شاهنامه گریزان کند.
صدا و سیما برخود واجب می داند که به مردم بفهماند:آن که می گویند تاریخ باشکوه وکهنی دارد" کره" است نه ایران و سزارین را نخستین بار" یانگوم" ابدا کرده است نه سیمرغ حکیم شاهنامه . شناختن جومونگ وتسو و سوسانو بهتر از شناخت رستم و سهراب و گردآفرید واسفندیارو بیژن ومنیژه وسیاوش پاکدامن است واین عشق های مثلثی ازعشق مثلثی وپاک خسرو و فرهاد و شیرین مهم تر است.هزار و یکشب و سمک عیار امیر ارسلان و تاریخ بیهقی هم که شایستگی سریال شدن ندارند اما می توان جابر ابن حیان ساخت وشخصیت مبهم اوراکه به گواهی مورخان معتقد به تجسم بود- که با آموزه های شیعه ناسازگاراست- با آن همه دیدگاه خرافی در باره ی علم شیمی - شاگرد دانشمند بزرگوار والهی چون امام جعفر صادق(ع) جا زد.
ادامه دارد.....
جانم به غمت نیاز دارد ای دوست
باعشق تو سوز و ساز دارد ای دوست
دیدم سر تار مویی و دانستم
این قصه سر دراز دارد ای دوست
من در قفس پست تو گیر افتادم
در کوچه ی بن بست تو گیر افتادم
ای خاک من از بام فلک چون گنجشک
افتادم و در دست تو گیر افتادم
تا این دل ما دل حسابی نشود
چون چشمه زلال و پاک و آبی نشود
تا در شطی از نور نشوید خود را
در مشرق سینه آفتابی نشود
|
ولنتاین را ایرانی کنیم |
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند.
چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.
"در قرن سوم ميلادي كه برابر مي شود با اوايل امپراتوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود... بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!!
شاید كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.
فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن (سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.
سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.
این جشن از هزاران سال پیش تا هم اکنون در تبرستان گرامی داشته می شود. مردم نژاده ی کلاردشت دراسفند ماه به همسرا ن وخواهران خویش هدیه می دهندواین گونه جایگاه زن در فرهنگ کهن ایرانیان را یاد آور می شوند.به یاد داشته باشیم که این روزبرپایه ی آیین ایرانیان روزعشق پاک ومقدس است نه روزهوسبازی.ایرانی باشیم وهمواره چون ایرانیان ریشه دار رفتار کنیم(آگاه،متین،وشریف)
شبی شکفت وفضایی که دوستش داریم
وزید حال و هوایی که دوستش داریم
حضور روشن یاران و شور آهنگی
وشعر بی سر و پایی که دوستش داریم
چوبرگ لاله نشستیم بر نسیم حضور
ولحظه های رهایی که دوستش داریم
گلی ز هر چمنی چید ذوق ما و سخن
رسیده بود به جایی که دوستش داریم
سخن به عشق رسید و هزار غنچه شکفت
به باغ سبز صدایی که دوستش داریم
به بزم اهل اشارت می غزل چرخید
وگر گرفت نوایی که دوستش داریم
اگر چه سخت ولی شب گذشت وخوبان را
سپرده ام به خدایی که دوستش داریم
همیشه خاطر یاران با صفا خوش باد
به یاد خاطره هایی که دوستش داریم
زمستان۷۷-کارن تبری
ان الله جمیل ویحب الجمال
اراده بر این بوده است که شما به عصاره ی زمین زنده باشید،پس چون سیبی در کف آرید وبه زیر دندان فشارید،در دل خود او را بگویید:دانه های تو در من می رویند. شکوفه های تو درقلب من می شکفند، نفسهایم عطر تورا می گیرندو بدین قرار من و تو جمله فصل ها را شادمان زیست می کنیم
جبران خلیل جبران
استاد محمود محمودی خوانساری

محمود محمودی خوانساری به سال 1313 هجری شمسی در شهر زیبا و سرسبز خوانسار در خانواده ای متقی دیده به جهان گشود.پدرش حجت الاسلام آقا سید جمال الدین محمودی که از مقبولیت و احترام بسزائی در میان قاطبه ی اهالی خوانسار برخوردار بود,از همان اوان کودکی محمود به وی توجه خاصی مبذول می داشت,زیرا عمیقا به طبع حساس فرزندش پی برده بود.به همین لحاظ محمود را زیر نظر گرفته و در فرصت هائی که به دست می آورد فرزند دلبندش را با اصول مقدماتی فقه و عربی و آثار ادبا و شاعرانی نظیر:سعدی,حافظ,مولانا و غیره آشنا می نمود.صوت دلنشین محمود در همان دوران خردسالگی همگان را به تحسین و اعجاب وامیداشت و او که راه خود را شناخته بود با اشتیاق زائدالوصفی به آواز خوانندگانی مانند:طاهر زاده,ادیب خوانساری و تاج اصفهانی گوش فرا می داد و با استفاده از هوش سرشار و استعداد خدادادش از صدای این بزرگان بهره می گرفت,مضافا این که در سال 1325 با احداث کارخانه ی برق در شهر خوانسار امکان به کارگیری از رادیو در سطح گسترده تری برای مردم فراهم گردید و محمود با شنیدن آوای هنرمندان مورد علاقه اش همه چیز را به فراموشی می سپرد.
در سال 1326 پدرش به طور ناگهانی رخت از این جهان بربست و فقدان پدر ضربه ی سختی به روح حساس محمود وارد ساخت و از طرفی او چون محیط خوانسار را برای پرورش اعتلای استعداد بی کران خود محدود می دید,مدت زمان کوتاهی پس از درگذشت پدر به تهران عزیمت و در مدرسه ی ادیب به ادامه ی تحصیل پرداخت و ضمن آن از هر فرصتی به منظور فراگیری ردیف ها و گوشه های موسیقی ایرانی استفاده می کرد و در این راستا به تدریج پایش به مفاحل هنری گشوده شد و با هنرمندانی فراخور سن و موقعیت آن زمان خویش آشنا گردید.
در سال 1335 استاد ابوالحسن صبا در محفلی با صدای محمودی خوانساری آشنائی حاصل نمود و به مصداق قدر زر زرگر شناسد,این ابر مرد موسیقی اصیل ایرانی,صوت محمودی را بسیار گرم و با اصالت یافت و به نامبرده علاقمند گردید و از وی دعوت نمود تا نسبت به تکمیل ردیف های موسیقی و گوشه های مختلف و متنوع هنر آواز زیر نظر وی به کار بپردازد و به تصدیق کسانی که ناظر و مطلع بر دیدارهای بعدی استاد ابوالحسن صبا و محمودی خوانساری بوده اند,استاد صبا به دلیل شناخت صحیحی که از نجابت و شخصیت و نیز آینده ی محمودی به دست آورده بود در کار تعلیم وی اصرار و علاقمندی زیادی نشان می داده است لکن متاسفانه به علت درگذشت استاد صبا این ارتباط دیری نپائید و محمودی خوانساری در سال 1337 تهران را به قصد شیراز ترک و در آنجا با رادیو شیراز به همکاری پرداخت.استاد محمود محمودی خوانساری علاوه بر اجرای برنامه,سرپرستی موسیقی اصیل رادیو مذکور را نیز به عهده داشت.برنامه های هنری محمودی خوانساری با اقبال مردم شیراز روبرو و به سرعت چهره ای شناخته شده به شمار آمد.این هنرمند در نیمه ی دوم سال 1338 به تهران مراجعت و به دعوت شادروان داود پیرنیا در برنامه ی مشهور "گلها" به همکاری پرداخت.اولین کار هنری محمودی خوانساری "برگ سبز شماره ی 56" بود و از آن پس آثار ارزنده ی متعددی را تحت عناوین:"گلهای رنگارنگ,برگ سبز,شاخ گل و گل های تازه" در کنار اساتید و هنرمندان بزرگی چون شادروان:مرتضی محجوبی,احمد عبادی,حبیب الله بدیعی,پرویز یاحقی,همایون خرم,حسن کسائی,جلیل شهناز,فرهنگ شریف و شادروانان لطف الله مجد و رضا ورزنده به وجود آورد.

محمودی خوانساری در آواز از صدائی گرم و سبکی مخصوص به خود برخوردار بود.وی ضرب را خوب می شناخت و می نواخت و در اجرای قطعات ضربی احاطه ی کامل داشت و به سه تار نیز علاقمند و آشنا بود.وی در اثر مطالعات مستمر در امر شعر و موضوع تلفیق شعر و هنر آواز شناخت عمیقی در این کسب نموده بود که در آثار جاودانه ی وی این تاثیر به خوبی مشاهده می شود.
محمود محمودی خوانساری از سال 1349 در برنامه ی "نوائی از موسیقی ملی" که با سرپرستی اسد الله ملک و همکاری دکتر منوچهر جهانبگلو تدارک می یافت همکاری فعالانه ای را آغاز نمود. "نوائی از موسیقی ملی" به سرعت در میان هنر دوستان و عاشقان موسیقی اصیل مقبولیت یافت و ترانه های ارزنده و به یاد ماندنی "مرغ شباهنگ" در مایه افشاری,"میخانه" در مایه دشتی,"سکوت و مستی" در سه گاه هر سه از ساخته های با ارزش اسد الله ملک و "لاله ی پرپر" ساخته ی فرهنگ شریف,حاصل همکاری محمودی خوانساری با برنامه ی "نوائی از موسیقی ملی" طی این سال ها می باشد.طی مصاحبه هائی که با محمودی خوانساری به عمل آمده,وی همواره عنوان می داشته که قبیله اش همه از عالمان دین بوده اند و به دلیل همین قرابت و وابستگی زندگی و آثار هنری وی مشحون از جنبه های روحانی و عرفانی بوده و از معنویت خاصی برخوردار می باشد.این هنرمند آزاده از شرکت در محافل و مجالسی که با روح هنر واقعی مغایرت داشت دوری می جست و در جهت اعتلای هنر خود تلاشی وافر داشت.استاد محمودی همواره خود را یک طلبه می دانست و با تواضع عنوان می داشت که از همه ی بزرگان موسیقی ایران کسب فیض کرده و همه را استاد خود بشمار می آورد,استاد فرزانه با وجود فرصت های بسیار مناسبی که وی را قادر به استفاده در امور مادی در سطحی بالا قرار می داد,با اعتقاد به این که هنر یک ودیعه ی الهی است هرگز خود را آلوده ی موقعیت های کاذب نکرد و در انزوا و بی نیازی کامل زندگی را سپری و سرانجام در دوم اردیبهشت ماه سال 1366 هجری شمسی دنیای فانی را ترک و روحش به گلشن رضوان پرواز نمود.روانش شاد.
منبع : مردان موسیقی سنتی و نوین ایران-جلد اول
تالیف : حبیب الله نصیری فر-انتشارات : راد
با کلیک روی عدد ۱۴می توانید یکی از زیبا ترین آثار استاد را دانلود کنید.
14 دانلود شاخه گل شماره ی ۳۹۸
با صدای ماندگار" محمودی خوانساری"
نمیدانستم که برای دوستداشتنِ دانایی
باید رو به دعای آینه یا امیدِ آب
آهسته از تشنگیِ این تُنگِ شکسته سخن گفت:
فقط میدانم
یک جای خیلی دور
دریا داغدارِ مُرغانِ مهاجریست
که همین نزدیکیها
رو به امید آب و دعای آینه رفتند
و دیگر باز نیامدند.
ببین!
دارم با شما
از احتمالِ حادثه سخن میگویم!
شما ماهیانِ کوچکِ دریاندیده نمیدانید
این خانه، این کوچه، این جهانِ بیجواب حتی
دستِ کمی از دل تنگِ این تُنگِ تشنه ندارد!
حالا میگویید چه کنیم؟
راه بیفتیم و از داغِ دریا ... تشنه بمیریم؟!
سید علی صالحی
شب فراق نخواهم دواج دیبا را
که شب دراز بود خوابگاه تنها را
در یک نگاه سطحی این بیت زیبای "سعدی" را می توان این گونه به نثر برگرداند:
باید دانست که برای رسیدن به درک درست تری از شعر،آشنایی با شرایط اقلیمی ،فرهنگی ،تاریخی، سیاسی واجتمایی شاعراهمیت فراوانی دارد.این باور، این نظریه ی پست مدرنیست ها را که می گویند:متن را باید فارق از این شرایط وبر پایه ی نطریه ی مرگ نویسنده(مولف)بررسی کرد،به سختی با تردید رو. به رومی کند.
بسیاری از ادیبان ، بیت مورد گفت و گو راهمان پونه که آوردیم شرح داده اندامابا اندکی نازک اندیشی وژرف نگری در می یابیم که:با اندکی توجه با شرایط فرهنگی واقلیمی شاعر،می توان به درک زیبا تر و درست تری از شعر رسید.شش
در جغرافیای شیراز که زادگاه شاعرشیرین سخن ونام آورما ،سعدی است،نوعی خار را به نا م" شب دراز" می شناسند،دانستن این نکته ،به تنهایی،می تواند گمان پیشین را در هم بریزد
شب جدایی ودوری از یارمحبوب رخت خواب نرم ولطیف ابریشمین(دواج دیبا)را آرزو نمی کنم.زیرا هر بستری برای انسان تنها و دور از معشوق مانند " شب دراز"زبر وآزار دهنده خواهد بود.
بالی بزنم ترانه ای ساز کنم
در حال و هوای تازه پرواز کنم
سیما نی وسرد شد وجودم باید
ویران شوم و دوباره آغاز کنم
به نام یزدان پاک
پنجم اسفند جشن اسفندگان،روزعشق ومهرورزی ،روزشکوهمند زن(ولنتاین ایرانی)فرخنده باد.
این روزها جنبش ارزشمندی در برابر جشن اروپایی ولنتاین،درحال شکل گیری است امانکته این جاست که شایسته نیست برای گریزازیک اشتباه ،اشتباه دیگری را جایگزین کردچرا که جشن اسفندگان چنان که از نامش پیداست باید در اسفندماه برگزارگردد نه بهمن ماه .ولنتاین شمردن بیست ونهم بهمن ما ه برابر باگاهشماری زرتشتی است،می دانیم که درست ترین وکم خطاترین گاهشماری جهان، تقویم شمسی جلالی ، همین تقویم کنونی ایرانیان است .از آن جا که همه ی ماه های گاهشماری کهن که همین گاهشماری هموطنان گرامی زرتشتی است ،سی روزه است از این رو این گاهشماری شش روزخطا دارد.روشن است که بیست ونهم اسفند جلالی همان پنجم اسفند زرتشتی است اما آن گاهشماری دیگر رسمیت ندارد وبرای مردم امروزی شناخته نیست.شایسته آن است که همه ی ما پنجم اسفند جلالی را روز عشق بدانیم تا نام جشن با نام ماه هماهنگ باشد.
این جشن از هزاران سال پیش تا هم اکنون در تبرستان گرامی داشته می شود. مردم نژاده ی کلاردشت دراسفند ماه به همسرا ن وخواهران خویش هدیه می دهندواین گونه جایگاه زن در فرهنگ کهن ایرانیان را یاد آور می شوند.به یاد داشته باشیم که این روزبرپایه ی آیین ایرانیان روزعشق پاک ومقدس است نه روزهوسبازی.ایرانی باشیم وهمواره چون ایرانیان ریشه دار رفتار کنیم(آگاه،متین،وشریف)

